۱۴۰۵ آبان ۲, شنبه

تبارشناسی امر کوردی؛ از اراده حاکمیت تا تأسیس هستی

 








گذار از "خواست قدرت"  و "نفی دیگری" به پرسش از امکان کوردبودن

شاهۆ حوسێنی

اگر تاریخ ناسیونالیسم کوردی را نه بر اساس توالی قیام‌ها و احزاب، بلکه بر مبنای صورت‌هایی که کورد در آنها خود را فهمیده است بازخوانی کنیم، نخستین صورت را می‌توان "اراده حاکمیت" نامید. در این صورت‌بندی، وجود کورد مفروض است؛ اما چیستی کورد هنوز به مسئله‌ای مستقل برای تفکر تبدیل نشده است. این تمایز ظریف اما تعیین‌کننده است. یک جمع انسانی می‌تواند از وجود تمایز خود آگاه باشد، قلمرویی را متعلق به خود بداند، از سلطه قدرت بیرونی ناراضی باشد و حتی برای ساخت‌یابی سیاسی مستقل مبارزه کند، بی‌آنکه هنوز دستگاه مفهومی منسجمی درباره ماهیت آن "ما" تولید کرده باشد. بنابراین، آنچه در برخی جنبش‌های اولیه کوردی مشاهده می‌شود، پیش از آنکه نظریه‌ای درباره ملت باشد، اراده‌ای برای سیاسی‌کردن یک"ما"ی مفروض است.

در نمونه‌هایی چون شیخ عبیدالله نهری و سپس اسماعیل‌آقا سمکو، (هرچند ضروری مینماید کە  از تحمیل مفاهیم امروزی بر گذشته پرهیز کرد)، در جهانی شکل گرفته‌اند که مناسبات عشیره‌ای، دینی، امپراتوری و محلی هنوز عناصر اصلی سیاست را تشکیل می‌دادند. بنابراین نمی‌توان آنها را بدون قیدوشرط معادل ناسیونالیسم دولت-‌ملت‌محور قرن بیستم دانست. اما درون همین پیچیدگی تاریخی، چیزی قابل مشاهده است: ظهور اراده‌ای که نمی‌خواهد کورد صرفا موضوع اعمال قدرت دیگری باقی بماند. اینجا مسئله هنوز "کوردبودن چیست؟" نیست. پرسش اساسی این است: چرا دیگری باید بر ما سلطە، حاکمیت و حکمرانی داشتەباشد؟ این نخستین جابه‌جایی بزرگ در امر کوردی است؛ جابه‌جایی از جمعیتی که درباره‌اش تصمیم گرفته می‌شود به جمعیتی که می‌خواهد تصمیم بگیرد. اما همین مرحله حامل یک کمبود بنیادی است. اگر "ما" خواهان حاکمیت است، این "ما"چیست؟ چه چیزی اعضای آن را به یک کلیت تاریخی تبدیل می‌کند؟ آیا زبان است؟ سرزمین است؟ حافظه است؟ نسب است؟ فرهنگ است؟ تجربه مشترک تاریخی است؟ یا نحوه خاصی از ادراک خود و جهان؟

 در صورت‌بندی حاکمیتی، این پرسش‌ها هنوز در مرکز قرار ندارند. به بیان دیگر، اراده سیاسی بر خودشناسی نظری تقدم دارد. کورد می‌خواهد باشد، پیش از آنکه بتواند توضیح دهد این بودن دقیقا چیست. از همین رو، دولت‌خواهی را نمی‌توان به‌تنهایی نقطه نهایی تکوین ناسیونالیسم دانست. دولت ممکن است پاسخ به مسئله حاکمیت باشد، اما الزاما پاسخی به مسئله سوژه نیست. می‌توان دولتی تأسیس کرد و همچنان پرسش "ما کیستیم؟" را اما بی‌پاسخ گذاشت.

-         از حاکمیت به خودآگاهی؛ لحظه ظهور ذهن

تحول دوم زمانی اتفاق می‌افتد که مسئله کورد از میدان صرفا قدرت وارد میدان معنا می‌شود. ظهور انجمن‌ها، نشریات، محافل فرهنگی و سازمان‌های روشنفکری کوردی صرفا افزوده‌شدن چند نهاد جدید به جنبش سیاسی نبود. اتفاق بنیادی‌تر این بود که خود کورد به موضوع شناخت کورد تبدیل شد. زبان باید شناخته و پرورش داده شود؛ تاریخ باید نوشته شود؛ ادبیات باید گردآوری شود؛ حافظه تاریخی باید بازسازی شود و جامعه باید تصویری از خود به دست آورد. در این افق است که محافل و سازمان‌هایی مانند: جمعیت تعاون‌وترقی کورد، هیوا و ژ.کاف معنایی فراتر از تاریخ سازمانی خود پیدا می‌کنند. اهمیت آنها فقط در برنامه سیاسی‌شان نیست؛ آنها بخشی از فرایند تولید سوبژکتیویته کوردی هستند. اینجا تغییری ظریف در پرسش رخ داده است. در مرحله نخست پرسش این بود: چه کسی باید بر ما حکومت کند؟ اکنون پرسش دیگری پدیدار می‌شود: این "ما" که می‌خواهد بر خود حکومت کند، کیست؟

زبان، شعر، تاریخ، اسطوره، سرزمین و حافظه دیگر صرفا عناصر فرهنگی نیستند؛ آنها به تکنولوژی‌های ساختن"ما" تبدیل می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که ملت از یک جمعیت به یک تصویر ذهنی از خویشتن نزدیک می‌شود. اما اینجا باید میان خودآگاهی و خودبنیادی تفاوت گذاشت. جامعه می‌تواند تاریخ خودش را کشف کند، زبانش را پاس بدارد، قهرمانانش را بازشناسد و نمادهای ملی بسازد، اما همچنان برای فهم خود وابسته به دستگاه‌های مفهومی دیگری باقی بماند. ممکن است محتوای اندیشه کوردی باشد، اما فرم اندیشیدن درباره آن کوردی نباشد. ممکن است درباره کوردستان سخن بگوییم، اما هنوز از درون کوردستان نیندیشیم. این همان تمایزی است که میان اندیشیدن درباره کورد و اندیشیدن از موقعیت کورد باید برقرار کرد. در اولی، کورد ابژه معرفت است. در دومی، تبدیل بە سوژه تولید معرفت می‌شود. این گذار هنوز در ناسیونالیسم فرهنگی و خودآگاهی اولیه کامل نشده بود[1].

-        هویت سلبی؛ هنگامی که دیگری هنوز در "من" زندگی می‌کند

یکی از بنیادی‌ترین صورت‌های ناسیونالیسم کوردی در قرن بیستم در مواجهه با دولت‌های ملی منطقه شکل گرفت. بدون‌تردید دولت مدرن فقط مرز تعیین نمی‌کند؛ انسان تولید می‌کند. مدرسه، زبان رسمی، ارتش، تاریخ‌نگاری، نقشه، رسانه و نظام حقوقی همگی در تولید و انحصار تصوری خاص از "ملت" مشارکت می‌کنند.  کورد در ایران، ترکیه، عراق و سوریه با دستگاه‌هایی روبه‌رو شد که هر یک می‌کوشیدند او را درون روایت ملی خاصی جای دهند. در چنین وضعیتی، مقاومت کوردی ناگزیر وجهی سلبی پیدا می‌کند: من آن چیزی نیستم که تو مرا می‌خوانی. این نه اهمیت تاریخی عظیمی دارد. سوژه بدون توانایی امتناع نمی‌تواند متولد شود. نخستین کنش کسی که دیگری هویتش را تعیین کرده، پس‌گرفتن حق تعریف خویشتن است.

بنابراین نفی ایرانیزه، ترکیزە یا عربیزە ‌شدن را نباید صرفا واکنشی سطحی تلقی کرد. نه گفتن می‌تواند نخستین لحظه آزادی باشد. اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که این نه از لحظه آغازین سوژگی به ساختار نهایی هویت تبدیل شود. اگر تمام تعریف من این باشد که: من ترک نیستم؛ من عرب نیستم؛ من فارس نیستم؛ پرسش همچنان باقی است: پس تو چه هستی؟ در اینجا با پارادوکس عجیبی روبه‌رو می‌شویم. من دیگری را نفی کرده‌ام، اما برای تعریف خود هنوز به او نیاز دارم.  اگر دیگری از معادله حذف شود، دستگاه تعریف من دچار خلأ می‌شود. بنابراین ممکن است دیگری را از سرزمین سیاسی خود بیرون کرده باشیم، اما هنوز نتوانسته باشیم او را از ساختار معرفتی هویت خود بیرون کنیم. این صورت از هویت را می‌توان "هویت سلبی" نامید. هویت سلبی می‌داند چه چیزی نیست، اما هنوز قادر نیست با همان وضوح بگوید چه چیزی هست. در این وضعیت، دیگری همچنان دارای امتیازی بنیادین است: او نقطه مرجع تعریف من باقی می‌ماند. و دقیقا در همین‌جا مسئله استعمار از سطح سیاسی به سطح معرفتی منتقل می‌شود. سلطه فقط این نیست که دیگری بر من حکومت کند. صورت عمیق‌تر سلطه آن است که دیگری حدود امر اندیشیدنی مرا تعیین کند، یعنی او تعیین می‌کند: پروبلم، چالش، مسالە، موضوع اندیشە و پاسخهای من چە باید باشد. من ممکن است علیه او قیام کنم، اما هنوز با مفاهیم او خودم را بفهمم؛ با تاریخ او جایگاهم را تعیین کنم؛ با مقولات او جامعه‌ام را طبقه‌بندی کنم و حتی رؤیای آزادی خود را با زبان مفهومی او صورت‌بندی کنم. در اینجا رهایی سیاسی هنوز الزاما به معنای رهایی معرفتی نیست. این نقطه همان جایی است که ناسیونالیسم واکنشی به محدودیت درونی خود می‌رسد. نفی دیگری برای آزادشدن ضروری بوده است، اما برای تأسیس خود کافی نیست[2].

-        ازکورد چیست؟ به از کجا می‌اندیشیم؟

در این نقطه است که تفکری مانند  کورداندیشی رامان حاجی‌زاده اهمیت پیدا می‌کند. اهمیت رامان الزاما در ارائه تعریف نهایی از کوردبودن نیست؛ شاید اهمیت اصلی او دقیقا در تغییر محل پرسش باشد. تا پیش از این، پرسش غالب می‌توانست چنین باشد: کورد چه حقوقی دارد؟ کورد چه تاریخی دارد؟ کورد به کدام سرزمین تعلق دارد؟ کورد چه نوع حکومتی می‌خواهد؟

اما اکنون پرسش رادیکال‌تری ظاهر می‌شود: کورد درکدام دستگاه مفهومی دربارە  خودش می‌اندیشد؟ این تغییر کوچکی نیست. در اینجا مسئله از موضوع اندیشه به شرایط امکان اندیشیدن منتقل شده است. ممکن است هزاران کتاب درباره کورد نوشته شود، بدون آنکه کورداندیشی به معنای موردنظر رامان شکل گرفته باشد؛ زیرا موضوع همه آنها کورد است، اما دستگاه تولید معرفت همچنان می‌تواند بیرون از تجربه تاریخی کورد ساخته شده باشد. بەعبارتی دیگر بەکورد از درون دستگاه فکری غیرکوردی پرداختە شود. از همین منظر، تمایز میان کوردشناسی و کورداندیشی اهمیت پیدا می‌کند. در کوردشناسی، کورد می‌تواند موضوع پژوهش باشد. در کرداندیشی، مسئله این است که آیا کورد می‌تواند موقعیت معرفتی تولید کند. سوژه فقط کسی نیست که تصمیم می‌گیرد. سوژه کسی است که می‌تواند معنا تولید کند. به همین دلیل، خودمختاری سیاسی بدون خودمختاری معرفتی می‌تواند ناقص باشد. جامعه‌ای ممکن است نهادهای خود را اداره کند اما همچنان خودش را با مفاهیمی بفهمد که از تجربه تاریخی دیگری آمده‌اند. البته اندیشیدن  کوردی به معنای ساختن فلسفه‌ای بسته، خالص یا مصون از دیگری نیست. هیچ اندیشه‌ای در خلأ شکل نمی‌گیرد. اندیشه کوردی نیز می‌تواند با هگل، هایدگر، فانون، آرنت، هابسبام یا هر سنت دیگری وارد گفت‌وگو شود. مسئله منشأ جغرافیایی مفهوم نیست؛ محل استقرار سوژه در هنگام استفاده از مفهوم است. پرسش این نیست که مفهوم از کجا آمده. پرسش این است: چه کسی آن را برای فهم چه تجربه‌ای به کار می‌گیرد؟ از این منظر، خودبسندگی متفاوت است. سوژه خودبنیاد می‌تواند از دیگری بیاموزد، اما حق تعیین معنای خود را به دیگری واگذار نمی‌کند[3].

-        زکریا قادری و مسئله تأسیس امر سیاسی

اگر در رامان مسئله به سطح شرایط امکان اندیشیدن درباره امر کوردی منتقل می‌شود، در بخشی از آثار زکریا قادری این استقلال مفهومی دوباره به امر سیاسی بازمی‌گردد. اما این بازگشت دیگر بازگشت ساده به دولت‌خواهی اولیه نیست. تفاوت اساسی این است که اکنون دولت، هویت و سیاست باید از درون پرسش درباره استقلال مفهومی کورد فهمیده شوند. اگر جامعه‌ای مفاهیم سیاسی خود را بدون توجه به موقعیت تاریخی خویش از دستگاه‌های فکری دیگر اخذ کند، ممکن است حتی در لحظه مقاومت نیز مسئله خودش را با پرسش‌های دیگری پاسخ دهد. برای مثال، دموکراسی، فدرالیسم، سوسیالیسم، دولت، ملت و خودمدیریتی مفاهیمی خنثی و بی‌تاریخ نیستند. هر یک درون تاریخ مشخصی شکل گرفته‌اند. مسئله این نیست که سوژەکورد باید آنها را کنار بگذارد. مسئله این است که باید بتواند بپرسد: این مفهوم در نسبت با مسئله تاریخی من چه معنایی دارد؟ اینجا سیاست از تقلید مفاهیم به بازفهم مفاهیم بەمثابە امکانهایی ذهنی جهت فهم موقعیت کوردی حرکت می‌کند. در نتیجه، دولت نیز دیگر صرفا یک آرزو نیست. پرسش از دولت تبدیل می‌شود به پرسش از نسبت میان سوژه، حاکمیت و نهاد. دولت در این معنا نه خالق ملت است و نه غایت متافیزیکی آن. می‌تواند یکی از صورت‌های نهادی خودتعیین‌گری یک سوژه جمعی باشد. زیرا اگر دولت را غایت نهایی بدانیم، ناسیونالیسم به تصاحب قدرت تقلیل پیدا می‌کند. اما اگر سوژه را مقدم بدانیم، پرسش تغییر می‌کند: چه کسی دولت را تأسیس می‌کند و چگونه خود را فهمیده است[4]؟

-         از هویت به هستی؛ آیا می‌توان کوردبودن را ایجابی اندیشید؟

اما حتی پروژه کورداندیشی و استقلال مفهومی نیز ما را در برابر پرسشی دیگر قرار می‌دهد. اگر قرار است کورد خودش را تعریف کند، چه چیزی را باید تعریف کند؟ اینجاست که باید میان هویت و هستی  تمایز گذاشت. هویت غالبا پاسخ به پرسشمن کیستم؟ است و از مجموعه‌ای از نشانه‌ها، تعلق‌ها و تفاوت‌ها ساخته می‌شود. اما پرسش هستی‌شناختی یک گام عقب‌تر می‌رود: این نوع بودن چگونه در جهان حضور پیدا می‌کند؟ در اینجا "کوردبودن" دیگر فقط نام عضویت در یک ملت نیست؛ تبدیل به مسئله‌ای درباره شیوه حضور تاریخی یک جمع انسانی می‌شود. اما درست در همین نقطه خطر ذات‌گرایی نیز ظاهر می‌شود. اگر بگوییم کوردبودن دارای جوهری ثابت، ازلی و تغییرناپذیر است که از هزاران سال پیش بدون تغییر ادامه یافته، دوباره به نوعی متافیزیک هویت سقوط کرده‌ایم. بنابراین تأسیس ایجابی کوردبودن نمی‌تواند به معنای کشف یک ژن فرهنگی یا ذات تغییرناپذیر باشد. کوردبودن را می‌توان به‌جای جوهر، به‌مثابه صورت تاریخی بودن فهمید. صورت تاریخی تغییر می‌کند، اما هر تغییری نیز تصادفی نیست. زبان، سرزمین، حافظه، تجربه تقسیم‌شدگی، مناسبات اجتماعی، مقاومت، ادبیات، تجربه سلطه، تصور از آزادی و شیوه‌های بازتولید حافظه، همگی می‌توانند در ساختن این صورت تاریخی مشارکت کنند. در این معنا، کوردبودن چیزی نیست که یک بار برای همیشه کشف شود.  کوردبودن تولید می‌شود، تجربه می‌شود، تفسیر می‌شود و دوباره ساخته می‌شود. اما این ساخته‌شدن به معنای جعلی‌بودن نیست. خانه نیز ساخته می‌شود، اما واقعی است. زبان ساخته و دگرگون می‌شود، اما واقعی است. ملت نیز می‌تواند تاریخی و برساخته باشد و درعین‌حال یکی از واقعی‌ترین صورت‌های تجربه جمعی انسان باشد.

بنابراین باید از دو قطب هم‌زمان فاصله گرفت: از یک سو، ذات‌گرایی که کوردبودن را جوهری ابدی می‌داند؛ و از سوی دیگر، نوعی ساخت‌گرایی تقلیل‌گرایانه که چون ملت تاریخی است، واقعیت وجودی آن را به خیال یا جعل فرو می‌کاهد. راه سوم این است که کوردبودن را واقعیتی تاریخی و بین‌الاذهانی بفهمیم که در فرایند خودفهمی یک جامعه تولید و بازتولید می‌شود[5].

-         ناسیونالیسم به‌مثابه تأسیس سوژه

از اینجا می‌توان به تعریف متفاوتی از ناسیونالیسم رسید. اگر ناسیونالیسم صرفا عشق به ملت باشد، هنوز مسئله حل نشده است. اگر صرفا دولت‌خواهی باشد، باز مسئله حل نشده است. اگر صرفا تمایز با دیگری باشد، همچنان دیگری مرجع تعریف ماست.

در دستگاهی که این نوشته پیشنهاد می‌کند، بنیادی‌ترین مسئله ناسیونالیسم تأسیس امکان یک "ما"ی خودتعریف‌گر است. این "ما" باید بتواند خود را بشناسد؛ اما نه فقط از طریق تصویری که دیگری از او ساخته است. باید بتواند تفاوت خود را حفظ کند؛ اما نه فقط از طریق نفی دیگری. باید بتواند قدرت سیاسی مطالبه کند؛ اما نه بدون پرسش از سوژه‌ای که قرار است حامل آن قدرت باشد. و باید بتواند از تاریخ و فرهنگ خود سخن بگوید؛ اما بدون تبدیل آنها به جوهری مقدس و تغییرناپذیر. در چنین فهمی، ناسیونالیسم بیش از آنکه سیاست تصاحب دولت باشد، سیاست ظهور سوژه است. دولت می‌تواند یکی از پیامدهای این ظهور باشد، نه تعریف آن. استقلال نیز پیش از آنکه مرزی روی نقشه باشد، معنای بنیادی‌تری پیدا می‌کند: استقلال یعنی انتقال مرجع تعیین معنا از دیگری به خود. زیرا جامعه زمانی کاملا از وضعیت ابژگی خارج نمی‌شود که فقط پرچم خودش را برافرازد؛ بلکه هنگامی از ابژگی عبور می‌کند که بتواند خودش موضوع، زبان و افق اندیشیدن درباره خویش را تعیین کند. از این منظر، فاصله عظیمی میان دو جمله وجود دارد:  من آن نیستم که تو می‌گویی.  و من خود تعیین می‌کنم که چه هستم. اولی شورش ابژه است. دومی ظهور سوژه. و شاید بتوان تمام مسیر مورد بحث را در همین فاصله قرار داد: از اعتراض به تعریف دیگری، به تصاحب حق تعریف خویشتن[6].

-        کلام پایانی

بدون‌شک اگر تاریخ ناسیونالیسم کوردی را تنها تاریخ قیام‌ها، احزاب، قراردادها، جمهوری‌های کوتاه‌مدت، شکست‌ها و مطالبات سرزمینی بدانیم، بخش مهمی از آنچه در درون این تاریخ رخ داده از دید پنهان می‌ماند. زیرا در زیر تاریخ آشکار سیاست، تاریخ دیگری نیز جریان داشته است: تاریخ تغییر جایگاه کورد در نسبت با خود، دیگری و جهان.

در نخستین صورت‌بندی، کورد به‌مثابه جمعی ظاهر می‌شود که می‌خواهد درباره سرنوشت خویش تصمیم بگیرد.  اینجا مسئله اصلی حاکمیت است.  "ما" مفروض است و نزاع بر سر این است که چه کسی حق فرمان‌راندن بر این "ما" را دارد.

در صورت‌بندی دوم، خود این "ما" به موضوع شناخت تبدیل می‌شود. زبان، تاریخ، ادبیات و حافظه اهمیت پیدا می‌کنند.  کورد از مطالبه‌کننده قدرت به موضوع خودشناسی تبدیل می‌شود.

در صورت‌بندی سوم، در مواجهه با دولت‌های ملی مسلط، هویت از طریق تمایز تولید می‌شود. کورد می‌گوید آن چیزی نیست که دیگری او را تعریف کرده است. این نفی، لحظه‌ای ضروری در ظهور سوژه است، اما اگر در آن متوقف شود، دیگری همچنان به شکل معکوس مرجع تعریف او باقی می‌ماند.

و سرانجام در صورت‌بندی چهارم، خود دستگاه تعریف به مسئله تبدیل می‌شود. پرسش دیگر صرفا این نیست که ما چه کسی نیستیم؟ بلکه: با چه مفاهیمی خود را می‌اندیشیم و حق تعریف آنچه هستیم متعلق به کیست؟ در اینجا است که مسئله ناسیونالیسم از مرز سیاست هویت عبور می‌کند و به مسئله‌ای معرفتی و نهایتا هستی‌شناختی نزدیک می‌شود. اما این مرحله پایان تاریخ نیست. هیچ تضمینی وجود ندارد که کورداندیشی الزاما به پاسخ نهایی درباره کوردبودن برسد. شاید اهمیت واقعی آن دقیقا در این باشد که برای نخستین بار" خود "پرسش را مستقلا مطرح می‌کند.

از این رو، رامان حاجی‌زاده یا زکریا قادری را نباید پاسخ نهایی این مسیر تلقی کرد. اهمیت آنان را می‌توان در ایجاد یا گسترش یک گسست جست: گسست از وضعیتی که در آن کورد فقط موضوع سیاست، تاریخ‌نگاری یا شناخت دیگری است، به وضعیتی که امکان تولید مفاهیم از موقعیت کوردی به مسئله تبدیل می‌شود. اما پروسه باید از این نیز جلوتر برود. زیرا حتی ذهن کوردی اگر به جوهری ثابت تبدیل شود، می‌تواند خود به زندانی تازه بدل شود. سوژه‌ای که حق تعریف خودش را به دست می‌آورد باید هم‌زمان حق بازتعریف خودش را نیز داشته باشد. و این شاید تمایز اساسی میان ذات و سوژه باشد. ذات باید همان چیزی بماند که هست. اما سوژه می‌تواند درباره آنچه هست تصمیم بگیرد، آن را تفسیر کند، تغییر دهد و دوباره بسازد. بنابراین کوردبودن اگر قرار است صورت یک سوژگی آزاد باشد، نمی‌تواند به فهرستی بسته از خصوصیات ملی، فرهنگی یا اخلاقی تبدیل شود. کوردبودن باید فضایی برای خودتأسیسی باقی بماند. از همین‌جا نسبت میان ناسیونالیسم و آزادی نیز دوباره تعریف می‌شود. آزادی ملی صرفا آزادشدن یک سرزمین نیست. حتی صرفا حق تشکیل دولت نیز نیست. آزادی دربنیادی‌ترین سطح خود، امکان ظهور سوژه‌ای است که دیگری نتواند پیشاپیش تعیین کند او چیست، چگونه باید خود را بفهمد و چه آینده‌ای برایش قابل تصور است.

از این منظر، مسئله تاریخی کورد فقط مسئله محرومیت از دولت نیست؛ مسئله محرومیت از حق کامل تعیین خویشتن نیز هست. تعیین خویشتن در اینجا دو سطح دارد: حق تصمیم‌گیری درباره سرنوشت سیاسی؛ و بنیادی‌تر از آن، حق تصمیم‌گیری درباره معنای خویشتن. اگر اولی بدون دومی تحقق پیدا کند، ممکن است ساخت سیاسی تغییر کند اما منطق ابژگی ادامه پیدا کند. اما اگر دومی پدید آید، حتی مفهوم دولت نیز دیگر همان مفهوم پیشین نخواهد بود؛ زیرا اکنون دولت نه دستگاهی برای ساختن ملت از بالا، بلکه می‌تواند یکی از صورت‌های نهادی اراده سوژه‌ای باشد که پیش‌تر خود را به رسمیت شناخته است.

بنابراین مسیری که از شیخ عبیدالله و سمکو آغاز کردیم و از محافل خودآگاهی ملی، تجربه‌های پسامهاباد، کورداندیشی رامان و نقدهای قادری عبور دادیم، نباید همچون حرکت خطی و اجتناب‌ناپذیر تاریخ فهمیده شود. چهار صورت مورد بحث هنوز هم در کنار یکدیگر حضور دارند. هنوز ناسیونالیسمی وجود دارد که کوردستان را اساسا مسئله قدرت می‌بیند. ناسیونالیسمی وجود دارد که بر زبان و فرهنگ متمرکز است. ناسیونالیسمی وجود دارد که هویت خود را عمدتا در نفی دیگری تولید می‌کند. و هم‌زمان کوشش‌هایی وجود دارند که می‌خواهند از خود کوردبودن پرسش کنند.

بنابراین ما نه با چهار دوره بسته تاریخی، بلکه با چهار امکان برای فهم امر کوردی مواجهیم. و شاید نزاع آینده ناسیونالیسم کوردی دقیقا میان همین امکان‌ها باشد. آیا کورد صرفا می‌خواهد قدرتی را که دیگری در اختیار داشته تصاحب کند؟ آیا فقط می‌خواهد تفاوت خود را حفظ کند؟ یا می‌خواهد یک گام رادیکال‌تر بردارد و مرجع تولید معنای وجود خودش شود؟ اگر پاسخ، امکان سوم باشد، آن‌گاه مسئله کوردستان دیگر فقط مسئله سرزمینی بدون دولت نیست. کوردستان تبدیل می‌شود به نام یک مسئله فلسفی: امکان ظهور یک "ما" که حق دارد خود را از درون خویش تعریف کند، بدون آنکه برای اثبات وجودش ناچار باشد ابتدا دیگری را نفی کند. در این نقطه، ناسیونالیسم از سیاست هویت عبور می‌کند و به سیاست سوژگی می‌رسد. و شاید رادیکال‌ترین صورت استقلال نیز همین باشد: نه فقط اینکه دیگری دیگر بر من حکومت نکند، بلکه اینکه دیگری دیگر نتواند تعیین کند من چه هستم.



[1] - Benedict Anderson::Die Erfindung der Nation. Zur Karriere eines folgenreichen Konzepts, Frankfurt am Main/New York: Campus Verlag, 2005

[2] -Stuart Hall:

Rassismus und kulturelle Identität. Ausgewählte Schriften 2, Hamburg: Argument Verlag, 1994.

3- جەلال حاجی‌زادە (ڕامان)، «ڕامان و زەینی کوردی؛ مقدمەای در باب کشف ذهن کوردی»، پۆلیتیا، ڕەشەممەی ٢٠١٩.

[4] - قادری، هیرش. عقل سیاسی ایرانی و هویت‌خواهی کوردها. چاپ سوم، نشر ارزان، سوئد، ۲۰١٨.

[5] - Stuart Hall: Rassismus und kulturelle Identität. Ausgewählte Schriften 2, Hamburg: Argument Verlag,2021.

[6] -Axel Honneth:

Kampf um Anerkennung. Zur moralischen Grammatik sozialer Konflikte, Frankfurt am Main: Suhrkamp, 1994.


منبع مقالە: روزنامەکوردستان شمارە٩٢٩