۱۴۰۵ فروردین ۲۳, یکشنبه

توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

 









شاهو حسینی

در ادبیات رسمی دیپلماسی، هر مذاکره‌ای به‌طور پیش‌فرض با هدف رسیدن به توافقی تعریف می‌شود؛ اما تجربه‌ی روابط پرتنش میان ایران و آمریکا نشان می‌دهد که این تعریف، دست‌کم در این مورد، ساده‌سازی یک تقابل‌و واقعیت پیچیده‌ است. آن‌چه در ظاهر به‌عنوان تلاش برای مذاکرە وصلح عرضه می‌شود، در سطحی عمیق‌تر، بیشتر به نوعی بەمدیریت حساب‌شده‌ی بحران شباهت دارد؛ مدیریتی که نه به‌دنبال پایان دادن به منازعه، بلکه در پی تنظیم، کنترل و قابل‌تحمل نگه‌داشتن آن است. در این چارچوب، شکست مذاکرات نه یک انحراف از مسیر، بلکه بخشی از خود همین مسیر و روند می‌تواند باشد.

نشست اسلام‌آباد را نیز باید در همین منطق فهمید. اگر مطابق روایت‌هایی که یک طرف مذاکرە آن را صرفا ناکامی یا فرصت از دست‌رفته می‌خواند، طرف دیگر این نشست را به‌عنوان صحنه‌ای از یک بازی تکرارشونده می‌بیند؛ بازی‌ای که در آن، با حفظ ظاهر تمایل به توافق، در عمل از رسیدن به یک نقطه‌ی پایانی الزام‌آور فاصله می‌گیرد. در چنین وضعیتی، مذاکره نه برای حل بحران، بلکه برای جلوگیری از خروج آن از کنترل انجام می‌شود. به بیان دیگر، آن‌چه در جریان است، نه دیپلماسی صلح، بلکه دیپلماسی تعلیق است.

 

نگاە ایران بە مذاکرە و توافق

توافق تعلیقی برای ایران، نه یک وضعیت موقت، بلکه یک الگوی پایدار است؛ نوعی تعادل ناپایدار، که در آن، جنگ به تعویق می‌افتد بی‌آن‌که صلحی جایگزین آن شود. این الگو به ایران اجازه می‌دهد تا تحت تثیر همزمان چند فشار متعارض داخلی و خارجی، هم‌زمان چند هدف متعارض را دنبال کند: کاهش فشارهای فوری متعارض داخلی، خرید زمان، حفظ اهرم‌های چانه‌زنی و جلوگیری از امتیازدهی ساختاری. نتیجه مطلوب برای ایران در این وضعیت این است،  که در آن، تنش نه آن‌قدر تشدید ‌شود که به درگیری مستقیم بینجامد، و نه آن‌قدر کاهش ‌یابد که به یک توافق نهایی ختم شود.

بر این اساس، پرسش کلیدی دیگر این نیست که چرا مذاکرات به نتیجه نرسید، بلکه این است که آیا اساسا قرار بوده به نتیجه برسد؟ اگر عدم توافق خود به‌عنوان یک گزینه‌ی استراتژیک در نظر گرفته شود، آنگاه بسیاری از آن‌چه به‌عنوان شکست توصیف می‌شود، در واقع بخشی از یک موفقیت حداقلی است: موفقیت در حفظ وضع موجود، بدون پرداخت هزینه‌های یک توافق جامع. در چنین چارچوبی، توافق تعلیقی نه نشانه‌ی ناتوانی دیپلماسی، بلکه بیانگر نوع خاصی از عقلانیت سیاسی است، عقلانیتی که صلح را نه به‌عنوان یک هدف نهایی، بلکه به‌عنوان یکی از متغیرهای قابل‌تنظیم در بازی قدرت می‌بیند.

برای فهم این منطق، باید از سطح روایت‌های اخلاقی فاصله گرفت، روایت‌هایی که یکی را مقصر و دیگری را مانع صلح معرفی می‌کنند، بلکە باید به ساحت ساختارهای تصمیم‌گیری نگاه کرد. در این سطح، مسئله نه اراده‌ی فردی، بلکه مجموعه‌ای از محدودیت‌ها و محاسبات است که ایران را به سمت حفظ وضعیت تعلیقی سوق می‌دهد. برای ایران، یک توافق جامع می‌تواند به‌معنای پذیرش محدودیت‌هایی باشد که توازن داخلی قدرت، مشروعیت و مقبولیت حداقلی او را در کنار عمق راهبردی منطقه‌ای‌اش را به چالش می‌کشد.

 

نگاە آمریکا بە مذاکرە و توافق

در سوی دیگر این معادله، نمی‌توان موقعیت دونالد ترامپ را به‌سادگی در قالب خواست صلح خلاصه کرد. آن‌چه در نگاه اول به‌عنوان تمایل به پایان دادن به تنش دیده می‌شود، در واقع بخشی از یک رویکرد عمل‌گرایانه‌تر است که صلح را نه به‌عنوان یک ارزش ذاتی، بلکه به‌عنوان یک دستاورد قابل‌نمایش تعریف می‌کند. برای ترامپ، مسئله صرفا خاتمه‌ی بحران نیست، بلکه نحوه‌ی خاتمه و تصویری است که از آن ساخته می‌شود.

 

در این چارچوب، تفاوت اصلی نه میان صلح‌طلبی و تنش‌طلبی، بلکه میان دو نوع عقلانیت سیاسی است. از یک‌سو، منطق توافق تعلیقی که بر مدیریت و کش‌دادن بحران استوار است؛ و از سوی دیگر، منطق توافق نمایشی که به‌دنبال یک نتیجه‌ی سریع، قابل اعلام و قابل بهره‌برداری سیاسی است. ترامپ، برخلاف الگوی کلاسیک‌دیپلماسی تدریجی، بارها نشان داده کەبەتوافق‌های سریع( حتی اگر سطحی یا ناپایدار هم باشند)تمایل دارد، زیرا این توافق‌ها می‌توانند به‌عنوان پیروزی سیاسی عرضه شوند. نمونه‌ این رویکرد را می‌توان در تعاملات او با کیم جونگ اون دید؛ جایی که دیدار و اعلام توافق، خود به اندازه‌ی محتوای واقعی آن اهمیت پیدا می‌کند. در چنین مدلی، نفس رسیدن به یک نقطه‌ی اعلام‌پذیر، حتی اگر فاقد عمق ساختاری باشد، یک موفقیت محسوب می‌شود. به همین دلیل، صلح در اینجا بیشتر یک ابزار است تا یک وضعیت پایدار. اما همین‌جا تضاد اصلی شکل می‌گیرد: اگر ایران به‌دنبال مدیریت تنش بدون توافق نهایی باشد، و ترامپ به‌دنبال یک توافق سریع و قابل اعلام، آنگاه دو منطق در برابر هم قرار می‌گیرند که اساسا با هم هم‌پوشانی ندارند. یکی زمان می‌خرد، دیگری زمان را فشرده می‌کند؛ یکی از تعلیق سود می‌برد، دیگری از لحظه‌ی توافق. نتیجه‌ی این برخورد، نه لزوما صلح است و نه فروکش فوری بحران، بلکه نوعی اصطکاک دائمی در روند مذاکرات است. هر بار که امکان یک توافق شکل می‌گیرد، این تفاوت در اهداف خود را نشان می‌دهد: طرفی که به‌دنبال مدیریت است، از نهایی‌سازی فاصله می‌گیرد؛ و طرفی که به‌دنبال اعلام توافق است، فشار را هرچە بیشتر افزایش می‌دهد. بنابراین، شکست مذاکرات نه یک حادثه، بلکه پیامد طبیعی این ناهم‌زمانی استراتژیک است.

از این منظر، حتی اگر فرض کنیم ترامپ واقعا خواهان صلح است، باید پرسید: چه نوع صلحی؟ صلحی پایدار و ساختاری، یا صلحی سریع و قابل نمایش؟ پاسخ به این پرسش، تعیین می‌کند که چرا حتی در صورت وجود اراده برای پایان تنش، باز هم توافقی شکل نمی‌گیرد. زیرا آن‌چه یک طرف آن را شکست و سرافکندگی می‌نامد، از نگاه طرف دیگر یک نمایش قدرت و پیروزی اقتدار باشد.

فرجام سخن

با این حال، پایداری توافق تعلیقی را نباید با ثبات اشتباه گرفت. این وضعیت، هرچند در کوتاه‌مدت کارکردی به‌نظر می‌رسد، در بلندمدت به‌طرزی فزاینده شکننده می‌شود. دلیلش ساده است: تعلیق، بر خلاف صلح، فاقد نهادهای تثبیت‌کننده است. نه قواعد روشنی دارد، نه تضمین‌های قابل‌اتکا، و نه افق مشترکی که بازیگران را به سمت آن هم‌راستا کند. در نتیجه، هر تغییر کوچک، از یک جابه‌جایی در موازنه‌ی منطقه‌ای گرفته تا یک تحول در سیاست داخلی، می‌تواند این تعادل ناپایدار را برهم بزند. از این زاویه، توافق تعلیقی بیش از آن‌که یک راه‌حل باشد، نوعی به‌تعویق‌انداختن مسئله است. مسئله حل نمی‌شود، بلکه در زمان پخش می‌شود؛ هزینه‌ها حذف نمی‌شوند، بلکه به آینده منتقل می‌گردند. این انتقال مداوم، در نهایت به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر قابل مدیریت نیست، جایی که انباشت تنش‌ها از ظرفیت کنترل خارج می‌شود و همان چیزی رخ می‌دهد که سال‌ها از آن اجتناب شده بود. در عین حال، یک تناقض درونی نیز در این مدل وجود دارد: هرچه بازیگران در مدیریت تنش موفق‌تر باشند، انگیزه‌ی آن‌ها برای خروج از این وضعیت کمتر می‌شود. به بیان دیگر، موفقیت در تعلیق، خود به مانعی برای حل تبدیل می‌شود. این همان چرخه‌ای است که بحران را بازتولید می‌کند: تنش کنترل می‌شود تا ادامه یابد، و ادامه می‌یابد چون کنترل شده است.

در این میان، نقش عوامل بیرونی نیز تعیین‌کننده است. بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، هرکدام به‌نحوی در این تعادل ناپایدار ذی‌نفع‌اند یا از آن تأثیر می‌پذیرند. برخی از این بازیگران، از تداوم وضعیت تعلیقی بهره می‌برند، چه به‌عنوان اهرم فشار، چه به‌عنوان ابزار بازتعریف موقعیت خود. همین امر، پیچیدگی خروج از این وضعیت را دوچندان می‌کند: حتی اگر دو طرف اصلی به سمت تغییر حرکت کنند، شبکه‌ای از منافع متداخل می‌تواند آن‌ها را دوباره به نقطه‌ی تعلیق بازگرداند.

بنابراین، پرسش نهایی دیگر صرفا این نیست که آیا توافقی شکل خواهد گرفت یا نه، بلکه این است که چه شرایطی می‌تواند این منطق تعلیق را بشکند؟ پاسخ، به‌احتمال زیاد، نه در یک اراده‌ی ناگهانی برای صلح، بلکه در تغییر ساختاری هزینه‌ها و منافع نهفته است. تنها زمانی که ادامه‌ی وضعیت موجود پرهزینه‌تر از عبور از آن شود، می‌توان انتظار داشت که بازی از حالت مدیریت‌شده خارج گردد.

تا آن زمان، توافق تعلیقی از نظر یک طرف همچنان به‌عنوان چارچوب غالب باقی خواهد ماند: وضعیتی میان جنگ و صلح، که در آن تنش نه حل می‌شود و نه به انفجار غیرقابل مهار می‌رسد، بلکه به شکلی کنترل‌شده ادامه می‌یابد. و تا زمانی که هزینه‌های خروج از این وضعیت از منافع آن بیشتر نشود، این چرخه همچنان بازتولید خواهد شد، با هر دور مذاکره، با هر شکست، و با هر امیدی که هم‌زمان ایجاد و خنثی می‌شود. اما برای طرف دیگر، این وضعیت بەشدت منزجرکنندە می‌نماید و بەنظر میرسد هرچە بیشتر از اهرمهای فشار قوی‌تر برای پایان دادن بە آن  بهرە ببرد.

منبع: توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

Interview von Shahoo Hosseini( freier Journalist) mit Kurd Channel

 

شاهو حسینی:

 ببینید، ما باید قبل از اینکه وارد اصل ماجرا بشیم، یک حواشی در پیرامون این محوریت ماجرا قرار داره که اگر ما نتونیم اون حواشی رو درست بشکافیم و تحلیل بکنیم، به اون متن، هسته و عنصر اصلی ماجرایی که قرار هست در اسلام‌آباد اتفاق بیفته، نمی‌رسیم.

ببینید، قبل از هر چیزی، یک فضای کامل و مطلق از «بی‌اعتمادی» نسبت به این گفتگوها، چه در طرف آمریکایی و چه در طرف ایرانی وجود داره. علی‌الخصوص ایرانی‌ها دو تا تجربه بسیار تلخ، ناگوار و سیاه رو پشت سر گذاشتند؛ دقیقا قبل از حمله اول که منجر به جنگ دوازده‌روزه شد، اونا با آمریکایی‌ها در حال گفتگو بودند و آمریکایی‌ها معتقد بودند که ایرانی‌ها دارند وقت‌کشی می‌کنند و در ظاهر گفتگو دارند سر آمریکایی‌ها کلاه می‌گذارند؛ بنابراین جنگ دوازده‌روزه شروع شد.

بعد از آن دوباره یک سری مکاتبات، مراودات و گفتگوهایی میان دو طرف رد و بدل شد و دوباره یک جنگ چهل‌روزه شروع شد؛ یعنی دقیقا زمانی که قرار بود در ژنو با هم گفتگو کنند.

الان هم این وضعیت نشون می‌ده که یک بی‌اعتمادی مطلق، به‌خصوص در طرف آمریکایی نسبت به ایرانی‌ها وجود داره. دلیلش هم اینه که آمریکایی‌ها به دقت و به خوبی ایرانی‌ها رو شناختند؛ می‌دونند که این‌ها تحت تأثیر یک ایدئولوژی «بنیادگرای اسلامی» قرار دارند که آمریکایی‌ها رو دشمن و «شیطان بزرگ» و اسرائیلی‌ها رو «رژیم غاصب صهیونیستی» معرفی می‌کنه.

بنابراین وقتی در یک ایدئولوژی و گفتمان، کلماتی به کار می‌ره که هر کدوم معرف یک جهان ذهنی برای هویت‌بخشی به طرف مقابل هست، مبرهن و واضحه که معرف نوع جبهه‌گیری و تقابل هست. آمریکایی‌ها خوب می‌دونند که جمهوری اسلامی به هیچ عنوان به عنوان یک طرف قابل گفتگو و قائل به دیالوگ به آمریکا و اسرائیل نگاه نمی‌کنه؛ چون اساسا در طول تاریخ جمهوری اسلامی فقط یک ایده در مورد اسرائیل بوده: اینکه اسرائیل باید نابود بشه و از نقشه جهان محو بشه. در مورد آمریکا هم همین‌طور؛ آمریکا شیطان بزرگ و امپریالیسم است.

در ایران هر کسی را که به جرم فعالیت سیاسی، دگراندیشی و هویت‌خواهی بازداشت می‌کنند، یک انگ جاسوسی برای سیا و موساد بهش می‌چسبونند تا نابودش کنند. این یک فضای بی‌اعتمادی است.

از طرف دیگه، ما باید وضعیت داخلی ایران رو بشکافیم. در ایران یک وضعیت دوگانه موجود است: وضعیت اجتماعی بسیار ویران شده و اقتصادی که هیچ پایه و اساسی نداره و معیشت مردم رو به سختی انداخته. بنابراین رژیم برای اینکه یک چهره حداقلی مقبول و انسانی از خودش نشون بده، شاید برای تمارض و تظاهر به رسیدن به یک راه حل خارج از جنگ، داره به جامعه القا می‌کنه که در صدد یک راه حل مسالمت‌آمیز است.

در حالی که در اندیشه ایدئولوژیک این نظام بنیادگرا، «جنگ یک برکت و یک نعمت» است. از سوی دیگر، در درون حاکمیت با تکثر «الیگارشی‌ها» روبرو هستیم؛ از جناح چپ ایدئولوژیک تا جناح راست رادیکال. اکنون آنچه حاکمیت مطلق را در دست دارد، جناح راست بنیادگرا و نظام «میلیتاریزه شده» است. این‌ها قائل به هیچ‌گونه گفتگو و تعامل با آمریکا نیستند.

بنابراین، گفتگوها و رد و بدل کردن پیام‌ها اکنون میان دو شخص در جمهوری اسلامی (یکی به شکل پنهان که سردار وحیدی است و دیگری سردار قالیباف که ظاهرا رئیس مجلس است اما در واقع از گردانندگان سپاه پاسداران است) مدیریت می‌شود.

این وضعیت، یک هاله بسیار تاریک و مبهم بر فضای گفتگوها افکنده است. تصور من بر این است که به دلیل «عقلانیت ایدئولوژیک» حاکم بر مسئولین جمهوری اسلامی، احتمال رسیدن به یک توافق بسیار ضعیف است. در خوشبینانه‌ترین حالت، ممکن است فقط زمان را برای گفتگوهای بیشتر تمدید کنند، اگر آمریکایی‌ها به آن قناعت شفاف برسند؛ که البته من این را هم زیاد جدی نمی‌بینم

 












۱۴۰۵ فروردین ۱۵, شنبه

ئاناكرۆنیسم و نۆستالۆژیای سیاسی


 








(پەهلەوی‌خوازی لەپێوەندی لەگەڵ دیمۆکراسی)

شاهو حسینی

 

ڕووبەڕووبوونی هاوچەرخ لەگەڵ ئەمری سیاسی لە ئێران، زیاتر لەوەی ڕوو لە داڕشتنی داهاتوو بکات، لە پەیوەندییەکی ئاڵۆزدایە لەگەڵ دووبارەخوێندنەوەی ڕابردوو. لەم نێوەندەدا، "ئاناكرۆنیسم" تەنیا وەک هەڵەیەکی کاتی نایەتە بەرچاو، بەڵکو وەک میکانیزمێک لێکدەدرێتەوە کە لەو ڕێگەیەوە، مۆدێلە مێژووییەکان بە شێوازێکی کۆنکرێت و بەدوور لە ڕوانگەیەکی ڕەخنەگرانە بۆ بارودۆخی ئێستا دەگوازرێنەوە.

لەو چوارچێوەیەدا، گوتاری پەهلەوی‌خوازی بە پشتبەستنێکی هەڵبژاردەخوازنە لە ڕابردوو، دەتوانێت ببێتە هۆی دووبارە پێناسەکردن و داڕشتنەوەی سوژەی سیاسی؛ بە جۆرێک کە کردەوەی ڕەخنەیی بخرێتە پەراوێز و جۆرێک لە سەپاندنی پاسیڤیستانەی ڕێکخستنی خوازراو، شوێنی ڕەخنە، روانگەی ڕەخنەگرانە و سوژەی سەربەخۆ بگرێتەوە. بۆ وێنە، لە هەندێک لە وەڵامە باوەکان لە تۆڕە کۆمەڵایەتییەکاندا، ڕەخنەگرتن لەو گوتاری پەهلەویخوازی نە وەک هەڵوێستێکی شیکاری یان شرۆڤەیەک، بەڵکو وەک هەڕەشەیەکی ناسنامەیی لێکدەدرێتەوە کە بە تۆمەت‌گەلێکی وەک "دژە نیشتمان" یان "خائین" وەڵام دەدرێتەوە.

ئەم نووسراوەیە ئامانجێتی کە نیشان بدات، چلۆن ئەم پرۆسەیە، لە ئاستی زمانی سیاسیدا، دەبێتە هۆی لاوازبوون و نەزۆک ‌بوونی توانای گفتوگۆ و دیالۆگی دوولایەنە و چەندلایەنە، لاوازبوونی نۆڕمە دیموکراتیکەکان و سنووردارکردنی پلۆرالیزم. لەم ڕەوتەدا، ڕەخنەگرتن لە گوتاری گەڕانەوە، تەنها هەڵوێستێکی سیاسی نییە، بەڵکو هەوڵێکە بۆ تێگەیشتن لە پەیوەندی نێوان دەرخستنەوەی ڕابڕدوو لەلایەن پەهلویخوازەکان و مەجال‌گەلی دیموکراتیک لە ئێستا و داهاتوودا.

 

 

ئاناتۆمی چوار لێکەوتەی پەهلەویخوازی بۆ لەناوبردنی مەجالەکانی دیمۆکراسی

1-                    ڕادیکالکردنی زمانی سیاسی و لاوازکردنی توانای گفتوگۆ

لە بەشێک لە گوتاری نوستالۆژیکی پەهلەویدا، زمانی سیاسی لە ئەرکی دیالۆگ‌‌تەوەرەیی خۆی دوور دەکەوێتەوە و بە هێواشی دەبێتە ئامرازێک بۆ سنووردانانی ناسنامەیی. لەو بارودۆخەدا، ڕەخنەکردن لە ڕابردوو یان پرسیارکردن لەسەر ئەوە، لەبری ئەوەی لە ئاستی هۆکارە سیاسییەکاندا بمێنێتەوە، وەک هەڕەشەیەک بۆ ناسنامەی کۆمەڵایەتی پێناسەدەکرێت.

لە هەندێک نموونەی بینراو لە بوارە گشتییەکاندا، ڕەخنەگرتن لەو گوتارە بە تۆمەت‌گەلێکی وەک "دژە ئێران" یان "خائین" تاوان‌بار دەکرێت. ئەم جۆرە وەڵامانە پیشان دەدەن کە زمانی سیاسی لە توانای هاوبەشبوونی مەعنایی خۆی دوورکەوتووەتەوە و بەرەو دوانەسازییەکی ساویلکانە دەچێت. ئەنجامی ئەم ڕەوتە، لەناوچوونی شوێن‌‌غەلی نێوانی(میانە) و لاوازبوونی گفتوگۆی ڕەخنەییە؛ بارودۆخێکدا کە زمان لەبری ناوبژیوانی، دەبێتە ئامرازی جێگیرکردنی سنوورە ناسنامەییەکان.

٢- لاوازکردنی هەنجارە دیموکراتیکەکان لە سایەی تاک‌تەوەرەییدا

یەکێک لە تایبەتمەندییەکانی هەندێک لە گێرانەوە نوستالژیکەکان، سەرنجدانە بۆ سەر ڕۆڵی کەسایەتییە مێژوویی و نیشانەییەکانە لە بەراورد بە دامەزراوە سیاسییەکان. لەم داڕشتنەدا، کاریگەری سیاسی زیاتر لەوەی بە میکانیزمە دامەزراوەییەکانەو پەیوەست بکرێت، بە تایبەتمەندییە کەسییەکان دەبەسترێتەوە.

بۆ نموونە، لە هەندێک پەیڤدا، جەختکردنەوە لەسەر "بەڕێوەبردنی بەهێز" یان گەڕانەوە بۆ "سەرکردایەتی ناوەندی" شوێنی گفتوگۆ دەگرێتەوە و دەبێتە جێگرەوەی دامەزراوەوەڵامدەرەکان، جیاکردەوەی دەسەڵاتەکان و میکانیزمەکانی چاودێری. ئەم گۆڕانکارییە دەتوانێت ببێتە هۆی بەهێزبوونی ڕوەانگەیەکی تاک‌تەوەرە بۆ دەسەڵات کە تێیدا ڕەوایی سیاسی لەبری پشتبەستن بە پێکهاتە بنەماییەکان، بە تایبەتمەندییە کەسییەکان دەبەسترێتەوە. ئەمە لە کۆتاییدا هەستیاری گشتی لەمەر بەها دیموکراتیکەکان کەم دەکاتەوە و توانای دووبارە دروستکردنی کۆنترۆڵی دەسەڵات بەهێز دەکات.

٣- سنووردارکردنی پلۆرالیزم و دووبارە پێناسەکردنی پەیوەندی لەگەڵ "ئەوی‌تر"دا

لە هەندێک خوێندنەوەی بەراوژوودا، ناسنامەی نیشتمانی بە شێوەیەکی یەکگرتوو و هاوشێوە نیشان دەدرێت؛ نیشاندانیەک کە تێیدا جیاوازیی‌گەلی ڕەچەڵەکی، زمانی و کولتووریی یان پشتگوێ دەخرێن یان لە ژێر چوارچێوەیەکی ناوەندیدا دووبارە پێناسە دەکرێنەوە. لەو بارودۆخەدا، داواکارییەکانی پەیوەندیدار بە ناساندنی جیاوازییەکان دەتوانن وەک هەڕەشەیەک بۆ یەکگرتوویی سیاسی لێکبدرێنەوە. ئەم شێوازەی ڕووبەڕووبوون لەگەڵ "ئەوی‌تر"، توانای گفتوگۆی بەرابەر لە نێوان بوونەجیاوازەکاندا سنووردار دەکات و لەبری وەرگرتنی چەندایەتی، جۆرێک لە هاوشێوەسازی ناسنامەیی بەهێز دەکات. لە ئەنجامدا، تواناکانی بەشداری دیموکراسی کە لەسەر بنەمای ناساندنی جیاوازییەکان دروست دەبن، لاواز دەبن.

٤- دووبارە دروستکردنی کەمبوونەوەی هەستیاری بەرامبەر ئوتۆریتیاریزم لە چوارچێوەی ئەمنیەت‌مەحۆر

لە بەشێک لەو گوتارەدا، ئەزموونی ناهێمنی سیاسی وەک بنەمایەک بۆ ڕەوایی‌دان بە کۆنترۆڵی دەسەڵات و پێشخستنی ڕێک و پێکی و ئەمنیەت خوێندراوەتەوە. لەم چوارچێوەیەدا، جۆرێک دژایەتی نێوان ئازادییە سیاسییەکان و جێگیری کۆمەڵایەتی پێشبینی دەکرێت، کە تێیدا ئەمنیەت وەک بەهای سەرەکی لە بەرامبەر بەشداری سیاسی دادەنرێت.

بۆ نموونە، هەڵوێست‌گەلێک کە جەخت لە پێویستی کۆنترۆڵی دەسەڵات دەکەن بۆ ڕێگرتن لە ناهێمنی، دەتوانن بەهێواشی پێوانەکانی هەڵسەنگاندنی سیستەمی سیاسی لە پێوانە دیموکراتیکەکان بۆ پێوانەی کارکردی و ئەمنیەت‌‌تەوەرە بگوازنەوە. لەو بارودۆخەدا، هەستیاری بەرامبەر بە بنەماکانێکی وەک چاودێری، وەڵامدەری و دابەشکردنی دەسەڵات کەم دەبێتەوە و زەمینە بۆ وەرگرتنی شێوە متمرکزترەکانی حوکمڕانی فەراهەم دەبێت.

 

کۆتایی

کێشەی سەرەکی لێرە تەنها گەڕانەوە یان نەگەڕانەوە بۆ قۆناغێکی مێژوویی نییە، بەڵکو شێوازی نیشاندانی ڕابردوو و کاریگەرییەکەی لەسەر داڕشتنی پەیوەندی نێوان دەسەڵات، ناسنامە و دیموکراسییە. ئاناكرۆنیسم لەم مانایەدا وەک جۆرێک لە نەگونجانی نێوان کاتە مێژووییەکان کاردەکات کە ئەگەر دووبارە دروست بکرێتەوە، دەتوانێت ئاسۆکانی کردەوەی سیاسی سنووردار بکات.

لە بەرامبەردا، بەهێزکردنی سوژەی ڕەخنەگر و وەرگرتنی پلۆرالیزم، وەک پێشەنگییەکانی سیستەمێکی دیموکراتیکی پایەدار، پێویستیان بە دوورکەوتنەوەی شیکاری لە نوستالژیا تاک‌لایەنێکان و دووبارە بیرکردنەوە لە پەیوەندی نێوان ڕابردوو و هەلبژاردنەکانی داهاتوو هەیە. تەنها لەم ئاسۆیەدا دەکرێت پەیوەندییەکی دروست و نەڕۆمانتیکی لە نێوان یادەوەری مێژوویی و پێویستییە دیموکراتیکەکانی ئەمڕۆ دروست بکرێت.

۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

از حاکمیت بر خویشتن تا حاکمیت سیاسی


 







 (واکاوی بلوغ سوژه‌ی‌کوردی در تقابل با ابژەگی‌نیابتی)

شاهو حسینی

تحلیل‌های رایج از مسئله‌ی حاکمیت در کردستان عمدتا بر عوامل ساختاری و ژئوپلیتیک تمرکز دارند، در حالی که نقش سوژگی و الگوهای درونی کنش سیاسی کمتر مورد توجه قرار گرفته است. بدون تردید هستی‌شناسی سیاسی در کردستان معاصر را نمی‌توان صرفا با ارجاع به منطق کلاسیک حاکمیت(شامل تاکید بر عوامل ساختاری و ژئوپلتیک) توضیح داد. وضعیت موجود نه تنها محصول انسدادهای ساختاری، بلکه بسیار بیشتر حاصل تعامل پیچیده‌ای میان ساختارهای ذهنی قدرت و صورت‌های خاصی از سوژگی است. در این میان، این نوشتە مفهوم (ابژەگی نیابتی) را به عنوان یکی از متغیرهای تحلیلی معرفی می‌کند که در آن کنش سیاسی در نسبت با نیروهای بیرونی شکل می‌گیرد و استقلال سوژه در سطح معرفتی و عملی محدود می‌شود.

پرسش اصلی ومحوریی کە از نظر راقم این سطور باید بەآن پاسخ دادە شود این است کە: نسبت میان حاکمیت بر خویشتن و حاکمیت سیاسی چگونه قابل تبیین است و چه نقشی در شکل‌گیری یا تضعیف عاملیت سیاسی دارد؟، یا بە عبارتی دیگر آیا فقدان حاکمیت بر خویشتن نمیتواند علت ناتوانی در تحقق حاکمیت سیاسی باشد؟

بدون شک، قدرت صرفا سرکوبگر نیست بلکه تولیدکننده‌ی وبرسازندە سوژە(ابژەای نیابتی) نیز است. در واقع این سوژه در بستر شبکه‌هایی از قدرت سخت و ایدئولوژی شکل می‌گیرد و هویت آن از طریق هژمونی ایدئولوژی حاکم  تثبیت می‌گردد. بەعبارتی دیگر در چارچوبهای ایدئولوژیک شاهد فواخواندگی سوژەگی (ابژەنیابتی) هستیم، کە درچارچوب فاعلی نیابتی(توهم فاعلی بەمثابەوضعیتی که در آن سوژه خود را کنشگر مستقل می‌پندارد، در حالی که فهم، ادراک و آگاهی او از خویش تعیین شدە و در نتیجەکنش او نیز بەهمین منوال در چارچوبی ازپیش‌تعیین‌شده شکل گرفته است) بە کنش می‌پردازند. بنابراین، ابژەگی نیابتی را می‌توان به عنوان شکلی از درونی‌سازی روابط قدرت در نظر گرفت که در آن سوژه، خود را در نسبت با منابع، مواضع و خواستەهای بیرونی تعریف می‌کند، نە در نسبت با ادارکات، فهم و آگاهیهای درونی خود کە محصول عقل و عقلانیت سوژەگی‌است.

-        کالبدشکافی ابژەگی نیابتی: چگونه اراده مصادره می‌شود؟

ابژه بودن یک وضعیت خنثی، ایستا یا فرمی از بودن در خلاء نیست، بلکه نتیجه‌ی یک فرآیند تولیدی است که در بستر روابط قدرت شکل می‌گیرد. ابژگی نیابتی را می‌توان محصول تلاقی دو سازوکار اصلی دانست: استحاله‌ی اراده در نیاز، و فقدان روایت خودبنیاد.

نخست، استحاله‌ی اراده در نیاز زمانی رخ می‌دهد که بقای ذهنی، اجتماعی و فرهنگی یک کنشگر به "دیگری" گره می‌خورد. در چنین شرایطی، اراده‌ی سیاسی دیگر برآمده از خودآیینی نیست، بلکه به‌تدریج به یک "کالای مبادلاتی" تبدیل می‌شود که در مناسبات قدرت به کار گرفته می‌شود. به بیان دیگر، کنش سیاسی در این میانە(میانە روابط قدرتی کە کنشگر هیچ سهمی در ظهور، تدوام و گسترشش ندارد) نه به‌مثابه بیان اراده، بلکه به‌عنوان ابزاری برای حفظ بقای مادی و عینی عمل می‌کند. در این وضعیت، آنچه می‌توان "خودفروشی سیاسی" نامید، دیگر صرفا یک انحراف اخلاقی نیست، بلکه به یک کارکرد ساختاری بدل می‌شود؛ کارکردی که امکان ماندن در بازی قدرت را فراهم می‌کند، حتی به بهای از دست رفتن استقلال سوژه.

دوم، فقدان روایت خودبنیاد به معنای ناتوانی سوژه در تعریف خود بر اساس دستگاه مفهومی و تجربە زیستە خویش. ابژه کسی است که با کلمات دیگران درباره‌ی خود سخن می‌گوید(بەعبارتی دیگر خود را از دریچە معنا، حقیقت و فهم دیگری سرک میکند) و جهان را از خلال مفاهیمی درک می‌کند که بیرون از او تولید شده‌اند. در چنین وضعیتی، آنچه را کەمی‌توان اپیستمه (به‌مثابه نظامی از دانایی که حدود امکان اندیشیدن را تعیین می‌کند) نامید، از پیش توسط نظام‌های مسلط شکل گرفته و حدود امکان اندیشیدن و کنش در خال آن نیز تعیین شدە. در نتیجه، حتی لحظات ظاهرا رادیکال، مانند شورش یا مقاومت، نیز در چارچوب همان دستگاه مفهومی رخ می‌دهند که پیشاپیش توسط قدرت تعریف شده است. بدین‌ترتیب، ابژگی نیابتی صرفا به وابستگی مادی یا سیاسی محدود نمی‌شود، بلکه به سطح عمیق‌تر و رادیکال‌تری از وابستگی معرفتی و زبانی نیز گسترش می‌یابد. در این سطح، سوژه نه‌تنها در کنش، بلکه در اندیشیدن نیز به دیگری وابسته است، و همین امر امکان شکل‌گیری اراده‌ای خودبنیاد را به‌شدت محدود می‌کند[1].

-        صورت‌بندی مفهومی حاکمیت بر خویشتن

می‌توان مفهوم (حاکمیت بر خویشتن) را در سه سطح به‌هم‌پیوسته بازتعریف کرد: سطح معرفتی، سطح اخلاقی-پراتیک، و سطح استراتژیک. این سطوح نه مستقل از یکدیگر، بلکه در رابطه‌ای درونی، تقویت‌کننده و دیالکتیکی باهم قرار دارند.

نخست، در سطح معرفتی(اپیستمیک)، حاکمیت بر خویشتن به معنای توانایی تولید (پرسش کوردی) است؛ یعنی طرح مسئله از درون تجربه‌ی تاریخی و زیست‌اجتماعی، فرهنگی و ذهنی کوردی ، نه صرفا ترجمه‌ی مسائل دیگران و بازگویی از زبان دیگران. در این معنا، سوژه از وضعیت مصرف‌کننده‌ی مفاهیم و چارچوب‌های بیرونی فاصله می‌گیرد و به ساحت تألیف سیاسی وارد می‌شود. این گذار، مستلزم شکاف انداختن در آن چیزی است کە می‌توان آن را "اپیستمه"(بەمعنای‌نظامی از دانایی که حدود امکان اندیشیدن را تعیین می‌کند)نامید. بدون این گسست معرفتی، هر کنش سیاسی حتی‌اگر رادیکال هم به نظر برسد، در نهایت در چارچوب مفهومی دیگری باقی می‌ماند.

دوم، در سطح اخلاقی-پراتیک، حاکمیت بر خویشتن به معنای شکل‌گیری نوعی "هزینه‌کرد مستقل" است. در این سطح، سوژه سیاسی نه‌تنها در اندیشه، بلکه در عمل نیز از وابستگی فاصله می‌گیرد و منبع مشروعیت خود را نه از سازوکارهای پنهان قدرت، بلکه از توده‌ی آگاه اخذ می‌کند. این امر مستلزم پذیرش هزینه است: هزینه‌ی ایستادن بر موضع، هزینه‌ی از دست دادن حمایت‌های بیرونی، و حتی هزینه‌ی انزوا. در اینجا، اخلاق نه به‌عنوان مجموعه‌ای از هنجارهای انتزاعی، بلکه به‌مثابه شیوه‌ای از بودن و کنش تعریف می‌شود.

سوم، در سطح استراتژیک، حاکمیت بر خویشتن به معنای توانایی بازتعریف موقعیت در معادلات قدرت است. در این سطح، سوژه از وضعیت واکنشی خارج شده و به یک متغیر فعال تبدیل می‌شود. به‌طور مشخص، "نیاز"(که پیش‌تر عامل وابستگی بود)به "امتیاز" بدل می‌شود؛ یعنی همان چیزی که دیگران را وادار به محاسبه‌ی حضور و نقش این سوژه می‌کند. این سطح، بدون تحقق دو سطح پیشین پایدار نخواهد بود، زیرا بدون استقلال معرفتی و اخلاقی، هر استراتژی‌ای در نهایت به بازتولید وابستگی می‌انجامد. بدین‌ترتیب، حاکمیت بر خویشتن را باید یک فرآیند چندسطحی دانست که از بازتعریف نحوه‌ی اندیشیدن آغاز می‌شود، در سطح کنش تثبیت می‌گردد، و در نهایت در میدان قدرت به‌مثابه عاملیت مستقل بروز می‌یابد[2].

-        مکانیسم گذار: از انفعال به بلوغ

گذار از وضعیت انفعال و ابژگی نیابتی به سوژگی خودبنیاد و حاکمیت بر خویشتن، محصول یک سلسله گسست و بازسازی است که در سه سطح اصلی رخ می‌دهد: گسست از میل به تایید، تولید نهاد اندیشه، و بازآفرینی قدرت نمادین.

۱. گسست از میل به تایید

اولین گسست، فاصله گرفتن سوژه از تمنای دیده شدن و تأیید توسط "مرکز" یا قدرت‌های مسلط مرکزنشین است. این گسست، نه صرفا یک اقدام اخلاقی، بلکه یک شرط ساختاری برای استقلال سوژه است. بی‌نیازی نمادین(یعنی توانایی کنش بدون وابستگی به اعتبار بیرونی و بدون تعریف شدن توسط دیگری با تکیە بر ارادە خود، فهم و آگاهی درونی)، هسته‌ی اولیه حاکمیت بر خویشتن را شکل می‌دهد. بدون این گسست، هر تلاشی برای کنش مستقل، ناگزیر در چارچوب انتظارات و قواعد قدرت حاکم و دیگری هژمون و مسلط تعریف می‌شود.

۲. تولید نهاد اندیشه

گسست دوم، تولید و یاجاد مرجعیت فکری مستقل از ساختارهای قدرتی مرکزنشین و هژمون مسلط است. در این مرحله، سوژه قادر می‌شود تجربه‌ها و دانش خود را به‌صورت نهادینه و قابل تعمیم سازماندهی کند. به بیان فلسفی، تفکر بر جنگیدن مقدم می‌شود؛ یعنی سوژه قبل از هر کنش عملی، توانایی بازاندیشی و بازتولید مفهومی وضعیت خویش را پیدا می‌کند. این نهاد اندیشه، همان سازوکاری است که امکان تبدیل کنش واکنشی به کنش فعال و خودبنیاد را فراهم می‌کند.

۳. بازآفرینی قدرت نمادین

مرحله نهایی گذار به حاکمیت بر خویشتن، بازآفرینی قدرت نمادین است. این مرحله، نقطه‌ای است که سوژه نه تنها در سطح معرفتی و اخلاقی، بلکه در سطح عمل و تعامل با ساختارهای قدرت، استقلال خود را نشان می‌دهد. قدرت نمادین به معنای توانایی استفاده از منابع، روابط و نیازهای پیشین برای ایجاد امتیاز و نفوذ است؛ یعنی همان وابستگی‌ها و محدودیت‌هایی که پیش‌تر سوژه را ابژه‌وار کرده بودند، اکنون به ابزار کنش مستقل تبدیل می‌شوند. این تبدیل چند فرآیند کلیدی را دربرمی‌گیرد:

تثبیت استقلال ادراکی و هویتی: سوژه پیش از هر کنش، درک و فهم خود را از وضعیت و محیط بازتعریف می‌کند و خود را نه از دریچه‌ی اراده و معناهای دیگران، بلکه از منظر تجربه و شناخت خود می‌بیند.

تبدیل نیاز به امتیاز: هر وابستگی، چه اقتصادی، چه اجتماعی یا معرفتی، می‌تواند به جای محدودیت، به ابزاری برای ایجاد نفوذ و تأثیرگذاری و چانەزنی جهت کسب امتیاز تبدیل شود؛ یعنی سوژه با شناخت هوشمندانه نقاط قوت و محدودیت‌های خود، شرایطی ایجاد می‌کند که دیگران ناگزیر به توجه و محاسبه حضور او شوند.

تجسم عملی حاکمیت بر خویشتن: در این مرحله، استقلال سوژه در عمل بروز می‌یابد؛ نه فقط در تصمیم‌گیری‌ها و کنش‌های فردی، بلکه در نقش او در شبکه‌های قدرت. قدرت نمادین برخلاف قدرت سخت، الزاما ناشی از زور یا تصاحب منابع نیست، بلکه از اعتبار، شناخت، و توانایی بازآفرینی موقعیت در معادلات اجتماعی و سیاسی نشأت می‌گیرد.

به بیان دیگر، بازآفرینی قدرت نمادین نقطه‌ای است که وابستگی پیشین دیگر بار محدودیت نیست، بلکه به موتور عاملیت و استقلال تبدیل می‌شود؛ و این همان سطحی است که سوژه در آن، واقعا حاکم بر خویشتن و فعال در عرصه سیاسی می‌شود[3].

-         دیالکتیک فرم و محتوا: تراژدی (حاکمیت پوک)

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که وجود فرم‌های ظاهری دولت، پرچم، نهادهای رسمی، ساختارهای حقوقی و دیپلماتیک‌به تنهایی تضمین‌کننده‌ی حاکمیت مستقل نیست. آنچه رخ می‌دهد، پدیده‌ای است که می‌توان آن را «حاکمیت پوک» نامید: تمام فرم‌ها برقرارند اما محتوا غایب است. حاکمیت پوک در واقع زمانی شکل می‌گیرد که سوژه‌ی سیاسی در سطح معرفتی و عملی مستقل نشده باشد و سیاست، به جای بازتاب اراده‌ی جمعی، صرفا بازتاب منافع و فشارهای بیرونی باشد. چنین حاکمیتی در نهایت شبیه یک شرکت پیمانکاری امنیتی برای بازیگران بزرگ است: ظاهرا فعال، اما فاقد اراده و توانایی تعیین مسیر خود. هر نوسان ژئوپلیتیک یا تغییر اولویت بازیگران بزرگ، فورا پایه‌های این حاکمیت را لرزان می‌کند.

از منظر دیالکتیکی، تراژدی حاکمیت پوک در تناقض میان فرم و محتوا است: فرم‌ها بدون سوژگی خودبنیاد، تنها پوسته‌ای خالی هستند که نمی‌توانند فشارهای واقعی و پیچیدگی‌های تاریخی-اجتماعی را مدیریت کنند[4].

-        مکانیسم صیانت: بلوغ به مثابه سد دفاعی

در مقابل، سوژه‌ی بالغ، حاکمیت بر خویشتن را نه به صورت تئوریک، بلکه به مثابه‌ی سد دفاعی در برابر نفوذ بیرونی می‌بیند. بلوغ سوژه، ظرفیت خودبنیاد او را افزایش می‌دهد و امکان صیانت از اراده و منافع ملی را فراهم می‌آورد. این مکانیسم چند وجه دارد:

مصونیت دیپلماتیک درونی

سیاستمدار یا گروه سیاسی سوژه، در میز مذاکره به دنبال تحمیل اراده است، نه کسب تایید از قدرت‌های مسلط. استقلال معرفتی و مشروعیت اجتماعی، امکان ایستادن در برابر فشارها را می‌دهد و از وابستگی به حمایت بیرونی می‌کاهد.

پایان عصر نیابت

با بلوغ سوژه، سیاست نیابتی‌کارکرد خود را از دست می‌دهد. سوژه اجازه نمی‌دهد که تضادهای داخلی، تصمیمات و اراده او را تحت نفوذ بازیگران خارجی مدیریت کنند. هرگونه تلاش برای اعمال نیابت، با مقاومت و تحلیل هوشمندانه سوژه مواجه می‌شود.

تبدیل بلوغ به عاملیت سیاسی فعال

بلوغ سوژه تنها محافظت‌کننده نیست؛ بلکه ابزار نفوذ و ایجاد امتیاز نیز هست. سوژه بالغ می‌تواند منابع، نیازها و وابستگی‌های پیشین را به قدرت نمادین و تأثیرگذاری عملی تبدیل کند، همان مکانیسمی که پیش‌تر در بخش بازآفرینی قدرت نمادین توضیح داده شد[5].

-        کلام پایانی

حاکمیت سیاسی پایدار در کردستان، برخلاف تصور رایج، نه از مسیر لابی‌گری‌های پشت‌پرده، نه از قراردادها و ائتلافهای موقت  برای تقیسم قدرت، سهمی‌شدن در قدرت و کسب قدرت و نه از وابستگی به بازیگران بزرگ منطقه‌ای شکل می‌گیرد؛ بلکه از معبر یک گسست آگاهی‌بخش و خودسازنده عبور می‌کند. این گسست، زاییده سوژگی خودبنیاد است؛ سوژگی‌ای که توانسته وابستگی‌ها و نیازهای پیشین را بازتعریف کند، قدرت نمادین خود را بسازد و اراده‌ی مستقل را از دل ساختارهای تحمیلی بیرون بکشد. برای کردستان، "حاکمیت بر خویشتن" صرفا یک انتخاب اخلاقی یا شعار سیاسی نیست؛ بلکه تنها راه بقا و موجودیت تاریخی-فرهنگی این ملت است. استقلال واقعی پیش از آنکه یک واقعیت ژئوپلتیک یا سیاسی باشد، یک حقیقت آنتولوژیک است؛ حقیقتی که نشان می‌دهد ملت، پیش از مواجهه با فشارهای بیرونی، در درون خود، به "دیگری" باج نداده، تبدیل بە ابژەنیابتی نشدە و اراده‌ی "خود" را برای "دیگری" بە مزایدە نگذاشتە است.

تاریخ معاصر کردستان، شاهد تجربه‌های "حاکمیت پوک" بودە است: حکومت‌ها و نهادهایی که ظاهرشان دولتی اما در غایب سوژەملی خودبنیاد و آگاه؛ شکل‌های ظاهری برقرار، اما محتوا تهی. تجربه مقاومت‌های محلی، خودمدیریتی در کوه‌ها و شهرهای کردستان، و جنبش‌های سیاسی-فرهنگی، نشان می‌دهد که تراژدی وابستگی نیابتی زمانی پایان می‌یابد که سوژه‌ها، در سطح معرفتی، اخلاقی و استراتژیک، استقلال خود را بازیابند. این رنسانس اراده، نه یک مسیر ساده و کوتاه، بلکه یک فرایند دیالکتیکی و چندسطحی است: گسست از میل به تایید، تولید نهاد اندیشه، بازآفرینی قدرت نمادین و نهایتا بلوغ سوژه در تعامل با ساختارهای قدرت داخلی و خارجی. در نهایت، کردستانی که بتواند اراده‌ی خود را در درون تثبیت کند، قادر خواهد بود نه تنها نقش خود را در معادلات منطقه‌ای بازتعریف کند، بلکه به الگویی برای ملت‌هایی بدل شود که در تاریخ مدرن، بارها از حاکمیت مستقل محروم مانده‌اند.

در یک جمله: استقلال کردستان، قبل از هرچیز، عینی نیست؛ بلکە زاده‌ی سوژگی خودبنیاد، بلوغ سیاسی و اراده‌ی ملی است؛ رنسانس اراده‌ای که بدون آن، هیچ حاکمیت پایدار و معناداری ممکن نیست.



سەرچاوەە:از حاکمیت بر خویشتن تا حاکمیت سیاسی (واکاوی بلوغ سوژه‌ی ‌کوردی در تقابل با ابژگی ‌نیابتی)

[1] -  - Althusser, Louis : Ideologie und ideologische Staatsapparate, Wolf, Frieder OttoHrsg. Vsa Verlag, 2010.

[2] -Rosa, Hartmut : Resonanz: Eine Soziologie der Weltbeziehung. Berlin: Suhrkamp Verlag. .2019

[3] - Han, Byung-Chul : Psychopolitik: Neoliberalismus und die neuen Machttechniken. Verlag S. FISCHER. 2014.

[4] - Möllers, Christoph : Freiheitsgrade: Elemente einer liberalen politischen Mechanik, Suhrkamp Verlag, 2020.

[5] - Reckwitz, Andreas : Die Gesellschaft der Singularitäten, Suhrkamp Verlag, 2019.


توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

  شاهو حسینی در ادبیات رسمی دیپلماسی، هر مذاکره‌ای به‌طور پیش‌فرض با هدف رسیدن به توافقی تعریف می‌شود؛ اما تجربه‌ی روابط پرتنش میان ایران ...