۱۴۰۵ فروردین ۲۳, یکشنبه

توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

 









شاهو حسینی

در ادبیات رسمی دیپلماسی، هر مذاکره‌ای به‌طور پیش‌فرض با هدف رسیدن به توافقی تعریف می‌شود؛ اما تجربه‌ی روابط پرتنش میان ایران و آمریکا نشان می‌دهد که این تعریف، دست‌کم در این مورد، ساده‌سازی یک تقابل‌و واقعیت پیچیده‌ است. آن‌چه در ظاهر به‌عنوان تلاش برای مذاکرە وصلح عرضه می‌شود، در سطحی عمیق‌تر، بیشتر به نوعی بەمدیریت حساب‌شده‌ی بحران شباهت دارد؛ مدیریتی که نه به‌دنبال پایان دادن به منازعه، بلکه در پی تنظیم، کنترل و قابل‌تحمل نگه‌داشتن آن است. در این چارچوب، شکست مذاکرات نه یک انحراف از مسیر، بلکه بخشی از خود همین مسیر و روند می‌تواند باشد.

نشست اسلام‌آباد را نیز باید در همین منطق فهمید. اگر مطابق روایت‌هایی که یک طرف مذاکرە آن را صرفا ناکامی یا فرصت از دست‌رفته می‌خواند، طرف دیگر این نشست را به‌عنوان صحنه‌ای از یک بازی تکرارشونده می‌بیند؛ بازی‌ای که در آن، با حفظ ظاهر تمایل به توافق، در عمل از رسیدن به یک نقطه‌ی پایانی الزام‌آور فاصله می‌گیرد. در چنین وضعیتی، مذاکره نه برای حل بحران، بلکه برای جلوگیری از خروج آن از کنترل انجام می‌شود. به بیان دیگر، آن‌چه در جریان است، نه دیپلماسی صلح، بلکه دیپلماسی تعلیق است.

 

نگاە ایران بە مذاکرە و توافق

توافق تعلیقی برای ایران، نه یک وضعیت موقت، بلکه یک الگوی پایدار است؛ نوعی تعادل ناپایدار، که در آن، جنگ به تعویق می‌افتد بی‌آن‌که صلحی جایگزین آن شود. این الگو به ایران اجازه می‌دهد تا تحت تثیر همزمان چند فشار متعارض داخلی و خارجی، هم‌زمان چند هدف متعارض را دنبال کند: کاهش فشارهای فوری متعارض داخلی، خرید زمان، حفظ اهرم‌های چانه‌زنی و جلوگیری از امتیازدهی ساختاری. نتیجه مطلوب برای ایران در این وضعیت این است،  که در آن، تنش نه آن‌قدر تشدید ‌شود که به درگیری مستقیم بینجامد، و نه آن‌قدر کاهش ‌یابد که به یک توافق نهایی ختم شود.

بر این اساس، پرسش کلیدی دیگر این نیست که چرا مذاکرات به نتیجه نرسید، بلکه این است که آیا اساسا قرار بوده به نتیجه برسد؟ اگر عدم توافق خود به‌عنوان یک گزینه‌ی استراتژیک در نظر گرفته شود، آنگاه بسیاری از آن‌چه به‌عنوان شکست توصیف می‌شود، در واقع بخشی از یک موفقیت حداقلی است: موفقیت در حفظ وضع موجود، بدون پرداخت هزینه‌های یک توافق جامع. در چنین چارچوبی، توافق تعلیقی نه نشانه‌ی ناتوانی دیپلماسی، بلکه بیانگر نوع خاصی از عقلانیت سیاسی است، عقلانیتی که صلح را نه به‌عنوان یک هدف نهایی، بلکه به‌عنوان یکی از متغیرهای قابل‌تنظیم در بازی قدرت می‌بیند.

برای فهم این منطق، باید از سطح روایت‌های اخلاقی فاصله گرفت، روایت‌هایی که یکی را مقصر و دیگری را مانع صلح معرفی می‌کنند، بلکە باید به ساحت ساختارهای تصمیم‌گیری نگاه کرد. در این سطح، مسئله نه اراده‌ی فردی، بلکه مجموعه‌ای از محدودیت‌ها و محاسبات است که ایران را به سمت حفظ وضعیت تعلیقی سوق می‌دهد. برای ایران، یک توافق جامع می‌تواند به‌معنای پذیرش محدودیت‌هایی باشد که توازن داخلی قدرت، مشروعیت و مقبولیت حداقلی او را در کنار عمق راهبردی منطقه‌ای‌اش را به چالش می‌کشد.

 

نگاە آمریکا بە مذاکرە و توافق

در سوی دیگر این معادله، نمی‌توان موقعیت دونالد ترامپ را به‌سادگی در قالب خواست صلح خلاصه کرد. آن‌چه در نگاه اول به‌عنوان تمایل به پایان دادن به تنش دیده می‌شود، در واقع بخشی از یک رویکرد عمل‌گرایانه‌تر است که صلح را نه به‌عنوان یک ارزش ذاتی، بلکه به‌عنوان یک دستاورد قابل‌نمایش تعریف می‌کند. برای ترامپ، مسئله صرفا خاتمه‌ی بحران نیست، بلکه نحوه‌ی خاتمه و تصویری است که از آن ساخته می‌شود.

 

در این چارچوب، تفاوت اصلی نه میان صلح‌طلبی و تنش‌طلبی، بلکه میان دو نوع عقلانیت سیاسی است. از یک‌سو، منطق توافق تعلیقی که بر مدیریت و کش‌دادن بحران استوار است؛ و از سوی دیگر، منطق توافق نمایشی که به‌دنبال یک نتیجه‌ی سریع، قابل اعلام و قابل بهره‌برداری سیاسی است. ترامپ، برخلاف الگوی کلاسیک‌دیپلماسی تدریجی، بارها نشان داده کەبەتوافق‌های سریع( حتی اگر سطحی یا ناپایدار هم باشند)تمایل دارد، زیرا این توافق‌ها می‌توانند به‌عنوان پیروزی سیاسی عرضه شوند. نمونه‌ این رویکرد را می‌توان در تعاملات او با کیم جونگ اون دید؛ جایی که دیدار و اعلام توافق، خود به اندازه‌ی محتوای واقعی آن اهمیت پیدا می‌کند. در چنین مدلی، نفس رسیدن به یک نقطه‌ی اعلام‌پذیر، حتی اگر فاقد عمق ساختاری باشد، یک موفقیت محسوب می‌شود. به همین دلیل، صلح در اینجا بیشتر یک ابزار است تا یک وضعیت پایدار. اما همین‌جا تضاد اصلی شکل می‌گیرد: اگر ایران به‌دنبال مدیریت تنش بدون توافق نهایی باشد، و ترامپ به‌دنبال یک توافق سریع و قابل اعلام، آنگاه دو منطق در برابر هم قرار می‌گیرند که اساسا با هم هم‌پوشانی ندارند. یکی زمان می‌خرد، دیگری زمان را فشرده می‌کند؛ یکی از تعلیق سود می‌برد، دیگری از لحظه‌ی توافق. نتیجه‌ی این برخورد، نه لزوما صلح است و نه فروکش فوری بحران، بلکه نوعی اصطکاک دائمی در روند مذاکرات است. هر بار که امکان یک توافق شکل می‌گیرد، این تفاوت در اهداف خود را نشان می‌دهد: طرفی که به‌دنبال مدیریت است، از نهایی‌سازی فاصله می‌گیرد؛ و طرفی که به‌دنبال اعلام توافق است، فشار را هرچە بیشتر افزایش می‌دهد. بنابراین، شکست مذاکرات نه یک حادثه، بلکه پیامد طبیعی این ناهم‌زمانی استراتژیک است.

از این منظر، حتی اگر فرض کنیم ترامپ واقعا خواهان صلح است، باید پرسید: چه نوع صلحی؟ صلحی پایدار و ساختاری، یا صلحی سریع و قابل نمایش؟ پاسخ به این پرسش، تعیین می‌کند که چرا حتی در صورت وجود اراده برای پایان تنش، باز هم توافقی شکل نمی‌گیرد. زیرا آن‌چه یک طرف آن را شکست و سرافکندگی می‌نامد، از نگاه طرف دیگر یک نمایش قدرت و پیروزی اقتدار باشد.

فرجام سخن

با این حال، پایداری توافق تعلیقی را نباید با ثبات اشتباه گرفت. این وضعیت، هرچند در کوتاه‌مدت کارکردی به‌نظر می‌رسد، در بلندمدت به‌طرزی فزاینده شکننده می‌شود. دلیلش ساده است: تعلیق، بر خلاف صلح، فاقد نهادهای تثبیت‌کننده است. نه قواعد روشنی دارد، نه تضمین‌های قابل‌اتکا، و نه افق مشترکی که بازیگران را به سمت آن هم‌راستا کند. در نتیجه، هر تغییر کوچک، از یک جابه‌جایی در موازنه‌ی منطقه‌ای گرفته تا یک تحول در سیاست داخلی، می‌تواند این تعادل ناپایدار را برهم بزند. از این زاویه، توافق تعلیقی بیش از آن‌که یک راه‌حل باشد، نوعی به‌تعویق‌انداختن مسئله است. مسئله حل نمی‌شود، بلکه در زمان پخش می‌شود؛ هزینه‌ها حذف نمی‌شوند، بلکه به آینده منتقل می‌گردند. این انتقال مداوم، در نهایت به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر قابل مدیریت نیست، جایی که انباشت تنش‌ها از ظرفیت کنترل خارج می‌شود و همان چیزی رخ می‌دهد که سال‌ها از آن اجتناب شده بود. در عین حال، یک تناقض درونی نیز در این مدل وجود دارد: هرچه بازیگران در مدیریت تنش موفق‌تر باشند، انگیزه‌ی آن‌ها برای خروج از این وضعیت کمتر می‌شود. به بیان دیگر، موفقیت در تعلیق، خود به مانعی برای حل تبدیل می‌شود. این همان چرخه‌ای است که بحران را بازتولید می‌کند: تنش کنترل می‌شود تا ادامه یابد، و ادامه می‌یابد چون کنترل شده است.

در این میان، نقش عوامل بیرونی نیز تعیین‌کننده است. بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، هرکدام به‌نحوی در این تعادل ناپایدار ذی‌نفع‌اند یا از آن تأثیر می‌پذیرند. برخی از این بازیگران، از تداوم وضعیت تعلیقی بهره می‌برند، چه به‌عنوان اهرم فشار، چه به‌عنوان ابزار بازتعریف موقعیت خود. همین امر، پیچیدگی خروج از این وضعیت را دوچندان می‌کند: حتی اگر دو طرف اصلی به سمت تغییر حرکت کنند، شبکه‌ای از منافع متداخل می‌تواند آن‌ها را دوباره به نقطه‌ی تعلیق بازگرداند.

بنابراین، پرسش نهایی دیگر صرفا این نیست که آیا توافقی شکل خواهد گرفت یا نه، بلکه این است که چه شرایطی می‌تواند این منطق تعلیق را بشکند؟ پاسخ، به‌احتمال زیاد، نه در یک اراده‌ی ناگهانی برای صلح، بلکه در تغییر ساختاری هزینه‌ها و منافع نهفته است. تنها زمانی که ادامه‌ی وضعیت موجود پرهزینه‌تر از عبور از آن شود، می‌توان انتظار داشت که بازی از حالت مدیریت‌شده خارج گردد.

تا آن زمان، توافق تعلیقی از نظر یک طرف همچنان به‌عنوان چارچوب غالب باقی خواهد ماند: وضعیتی میان جنگ و صلح، که در آن تنش نه حل می‌شود و نه به انفجار غیرقابل مهار می‌رسد، بلکه به شکلی کنترل‌شده ادامه می‌یابد. و تا زمانی که هزینه‌های خروج از این وضعیت از منافع آن بیشتر نشود، این چرخه همچنان بازتولید خواهد شد، با هر دور مذاکره، با هر شکست، و با هر امیدی که هم‌زمان ایجاد و خنثی می‌شود. اما برای طرف دیگر، این وضعیت بەشدت منزجرکنندە می‌نماید و بەنظر میرسد هرچە بیشتر از اهرمهای فشار قوی‌تر برای پایان دادن بە آن  بهرە ببرد.

منبع: توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

توافق تعلیقی؛ صلحی که قرار نیست اتفاق بیفتد

  شاهو حسینی در ادبیات رسمی دیپلماسی، هر مذاکره‌ای به‌طور پیش‌فرض با هدف رسیدن به توافقی تعریف می‌شود؛ اما تجربه‌ی روابط پرتنش میان ایران ...