(خودکشی سوژه
در افق اراده دیگری)
شاهو
حسینی
ادغام در میانه همپیوندی و استحاله، فرایند
پیوند دادن و هماهنگ ساختن واحدهای متفاوت در درون ساختاری بزرگتر است؛ اما این
تعریف بهتنهایی نمیتواند محتوای سیاسی و هستیشناختی این مفهوم را روشن کند.
زیرا همپیوندی همواره به معنای برقراری رابطهای برابر میان دو موجودیت مستقل
نیست. گاهی ادغام میتواند بر پایه شناسایی متقابل و احترام به تفاوتها شکل بگیرد؛
اما گاهی نیز به فرایندی بدل میشود که در آن یکی از طرفها، به نام مشارکت،
ناگزیر میشود خود را با ساختار و اراده دیگری سازگار سازد. ازاینرو، پرسش بنیادی درباره ادغام این نیست که
آیا دو جامعه میتوانند با یکدیگر زندگی کنند؛ بلکه این است که شرایط این همزیستی
را چه کسی تعیین میکند و هر یک از طرفها تا چه اندازه در صورتبندی این
شرایط مشارکت دارند. ادغام زمانی میتواند
دموکراتیک باشد که همپیوندی
به حذف تفاوتها نینجامد، به ابزاری برای تحمیل هویت مسلط تبدیل نشود و به سازوکاری
برای وابسته ساختن امکانهای هستی یکی از طرفها به اراده دیگریبدل نگردد. در
مقابل، اگر وحدت تنها در محدودهای ممکن باشد که طرف مسلط پیشاپیش ترسیم کرده
است، باید خود دموکراتیک بودن این فرایند را به پرسش گرفت. در اینجا تفاوتی بنیادین میان ادغام وهمانندسازی (Assimilation) وجود دارد: همانندسازی در پی محو تفاوت است؛ اما ادغام، دستکم در
تعریف دموکراتیک خود، مدعی حفظ تفاوتهاست. مسئله آن است که حفظ تفاوتفرهنگی، بهخودیخود،
هنوز دلیلی بر حفظ استقلال سیاسی و هستیشناختی سوژه نیست.
ادغام
دموکراتیک در اندیشه عبدالله اوجالان
در
اندیشههای سیاسی متأخر عبدالله اوجالان،
ادغام دموکراتیک بهمثابه راهی برای حل مسئله کورد از طریق دگرگون ساختن رابطه میان
دولت و جامعه مطرح میشود. در این دیدگاه، راهحل به جدایی ملی و تأسیس یک دولتـملت
جدید محدود نمیشود؛ بلکه در دموکراتیک کردن ساختار سیاسی، بەرسمیت شناختن تفاوتهای
ملی و فرهنگی و برقراری شهروندی آزاد و برابر جستوجو میشود. اوجالان، بهویژه در پیامهای سالهای ٢٠٢٥ و ۲۰۲۶، ادغام دموکراتیک را بهعنوان بدیلی
در برابر همانندسازی و منازعات خشونتآمیز
طرح میکند. در این چارچوب، جامعه دموکراتیک باید بتواند هویت، زبان، فرهنگ و
سازمانهای اجتماعی خود را حفظ کند و همزمان رابطهای حقوقی و سیاسی تازه با دولت
برقرار سازد. از نظر حقوقی، این رویکرد
بر شهروندی آزاد، حقوق
فردی و جمعی، صلح و توافق دموکراتیک تکیه میکند. بنا بر این موضع، کورد نباید
برای مشارکت در حیات سیاسی مشترک ناچار به چشمپوشی از کوردبودن خویش شود؛ بلکه این
دولت است که باید دگرگون گردد تا بتواند تکثر و تفاوتهای جامعه را در خود جای
دهد. در این روند این پرسشها مطرح میشوند؛ آیا ادغام دموکراتیک
اوجالان آشکارا خواهان انحلال هویت کوردی
است؟. یابرعکس، ادعای او حفظ هویت در درون ساختاری سیاسی و مشترک است؟. اما پرسش فلسفی رادیکالتر
درست از همینجا آغازمیشود: آیا حفظ هویت در درون یک ساختار سیاسی مشترک برآمدە
از نظام اپیستمیک توتالیتر، به معنای حفظ توانایی سوژه برای تعیین
سرنوشت خویش نیز هست؟ یا به بیانی دیگر، آیا ممکن است سوژهای از حقوق هویتی
برخوردار باشد، اما در تعیین افق سیاسی هستی خود فاقد اختیار بماند؟
کوردستان
و مسئله تاریخی هستی تقسیمشده
برای
فهم محدودیتهای ادغام دموکراتیک، ابتدا باید ویژگیهای وضعیت تاریخی کوردستان را
در نظر گرفت. کوردستان صرفاجغرافیایی تقسیمشده نیست؛ بلکه جهانی تاریخی است که در
تجربه زیسته کورد، زبان، حافظه، مناسبات اجتماعی، مبارزه و کنشهای تاریخی مردم آن
شکل گرفته است.بدین معنا،
کوردستان بهمثابه جهانی انسانی و
سیاسی، صرفا نام جغرافیایی ازپیشآماده نبوده است؛ بلکه در کنش و تجربه تاریخی
کوردها ساخته شده است. کوردها در فرایند زیستن و خودآگاهی تاریخی خویش، یک
جغرافیای فیزیکی را به کوردستان بدل کردهاند. اما این جهان تاریخی در درون چند ساختار دولتی
متفاوت تقسیم شده است؛ ساختارهایی که نهفقط از لحاظ حقوقی و سیاسی با یکدیگر
تفاوت دارند، بلکه شیوه مواجهه آنها با کوردبودن نیز یکسان نیست.در جنوب کوردستان، منطقهای فدرال
و نهادهای سیاسی
کوردی وجود دارند؛ هرچند این تجربه نیز با مسائل قدرت، اختلافاتداخلی و محدودیتهای
حاکمیت سیاسی روبهروست. در شمال، مسئله کورد در رابطهایتاریخی و مناقشهآمیز با
دولت ترکیه استمرار یافته است. در شرق، مطالبات ملی وسیاسی با محدودیتهای فعالیت
سیاسی و مطالبه خودتعیینگری مواجهاند. در غرب نیز جایگاه کوردها و نهادهای آنان
در درون دولت سوریه به موضوع توافقها و کشمکشهای سیاسی و حقوقی تبدیل شده است. این تفاوتها نشان میدهند
که نمیتوان مسئلە کورد را
در همه بخشهای کوردستان با یک فرمول سیاسی یکسان حل کرد. مهمتر نباید تقسیم کوردستانرا
صرفا سیاسی شناخت، و آن را به تقسیم هستیشناختی
کوردبودن تعمیم نداد؛ زیرا مرزهای سیاسی بهتنهایی نمیتوانند تعیین کنند که
کوردبودن چه معنا و چه امکانهای تاریخیای دارد.پارادوکس
هستیشناختی: خودکشی سوژه در افق دیگری بدون
تردید تراژدی بنیادین انسان کورد از آن لحظه آغاز نمیشود که دیگری هستی او را
انکار میکند؛ بلکه از لحظهای آغاز میشود که برای به رسمیت شناخته شدن از سوی
دیگری، به انکار امکانهای هستی خویش رضایت میدهد. در اینجا دیگر صرفا با مسئلهای سیاسیمواجه
نیستیم؛ بلکه با بحرانی در ژرفترین لایههای هستی انسان روبهرو میشویم: لحظهای که یک هستی، به نام آزادی، از حق صورتبندی مستقل معنای خویش
چشم میپوشد. از این منظر، ادغام
دموکراتیک میتواند حامل
پارادوکسی هستیشناختی باشد. سوژهای که قرار بود از وضعیت تاریخی ابژهبودگی رهایی یابد،
برای ورود به یک نظم سیاسی مشترک، ممکن است خود را ناگزیر سازد افق خودتعیینگریاش
را در چارچوبی تعریف کند که پیشتر به دست دیگری مسلط ترسیم شده است. بدینترتیب، رهایی دیگر بهمثابه
تحقق ارادهای مستقل پدیدار نمیشود؛ بلکه به صورت امکان زیستن در محدوده ارادهایجلوه
میکند که دیگری اجازه آن را داده است. فاجعه درست در همین جابهجایی نهفته است: آزادی از
قلمرو هستی خودبنیاد به امتیازی مشروط تبدیل میشود. سوژه دیگر نمیپرسد: "من میخواهم چه باشم؟"
بلکه میپرسد: "دیگری به من اجازه میدهد چگونه باشم؟"این دگرگونی در
صورتبندی پرسش، تنها تغییری در مطالبه سیاسی نیست؛ بلکه تغییری بنیادین در نسبت
سوژه با امکانهای هستی
خویش است. زیرا سوژهبودن، پیش از آنکه مالکیت مجموعهای از حقوق اعطاشده باشد، توانایی
گشودن افق امکانهای خود و مشارکت واقعی در تعیین شرایط تحقق آنهاست. سوژه ممکن است به زبان خود
سخن بگوید، هویت خویش را آشکار سازد و حتی در نهادهای سیاسی مشارکت کند؛ اما
همچنان از تعیین بنیادیترین
شرط هستی خود محروم بماند: حق تصمیمگیری
درباره اینکه چه کسی حق دارد مرزهای خودتعیینگری او را تعیین کند. از به رسمیت شناخته شدن تا
انقیاد هستیشناختی یکی از مسائل بنیادی ادغام آن است که به
رسمیت شناخته شدن هستی سوژه میتواند جای خودتعیینگری سوژه را بگیرد. درچنین
وضعیتی، دولت هویت کوردی را به رسمیت میشناسد، اما حق تعیین چارچوب این هویت را برای
خود حفظ میکند. این شکل دیگری از سلطه
است؛ سلطهای که نیازی به
انکار آشکار کوردبودن ندارد. میتوان کوردبودن را به رسمیت شناخت، اما فقط در مقام
هویتی فرهنگی در درون جهانی سیاسی که پیشاپیش تعیین شده است. بدین معنا، قدرت
دیگر صرفا اشغالگر سرزمین نیست؛ بلکه میتواند به مرجع تعیین این امر بدل شود که
کدام امکان سیاسی برای کوردبودن مشروع است. اینجا خطری عمیقتر از همانندسازی فرهنگی آشکار
میشود: انقیاد هستیشناختی سوژه؛ یعنی وضعیتی که سوژه چنان با مرزهای تحمیلشده
خو بگیرد که دیگر آنها را مرزهای وضعشده از سوی دیگری نبیند، بلکه به منزله افق طبیعی
هستی خویش بپذیرد. در این لحظه، قدرت دیگری
تنها از بیرون بر سوژه
عمل نمیکند؛ بلکه به درون شیوه اندیشیدن سوژه درباره خود راه مییابد. آنچه پیشتر
محدودیتی سیاسی بود، میتواند به محدودیتی در قلمرو آنچه سوژه قادر به اندیشیدن
درباره آن است تبدیل شود. نابرابری قدرت و محدودیتهای
توافق دموکراتیک ادغام
دموکراتیک تنها هنگامی میتواند از نظر سیاسی
معنادار باشد که هر دو سوی رابطه، توانایی مؤثر برای تعیین و تغییرشرایط مشارکت
خود را داشته باشند. اما در وضعیتی که یک طرف صاحب قانون اساسی، ارتش، دادگاهها و نهادهای تعیین مشروعیت سیاسی
است، حال آنکه طرف دیگر برای به رسمیت شناخته
شدن هستی خویش مبارزه میکند، چگونه میتوان از ادغامی برابر سخن گفت؟ در اینجا
نابرابری قدرت میتواند ادغام را از رابطهای
دوجانبه به ساماندهی جایگاه سوژهای ضعیفتر در درون ساختاری مسلط تبدیل کند. ازاینرو، وعده آزادی
زبان، هویت و مشارکت سیاسی
بهتنهایی کافی نیست. پرسش بنیادی آن است که آیا کوردها میتوانند درتدوین و تغییر
قانون اساسی، شیوه توزیع قدرت، اختیارات محلی و سازوکارهای تضمین حقوق خویش،
مشارکتی برابر و مؤثر داشته باشند؟ اگر چنین توانی وجود نداشته باشد، ادغام حتی
زیر عنوان دموکراسی نیز میتواند مشارکتی نابرابر پدید آورد. در وضعیت کوردستان، این مسئله صرفا فرضیهای
فلسفی نیست. تجربه کشمکش میان قدرت مرکزی و خودگردانی محلی در جنوب، اختلاف بر سر
حقوق و اختیارات نهادهای کوردی در سوریه و مسئله تضمینهای حقوقی در ترکیه نشان میدهند
که به رسمیت شناخته شدن و تقسیم قدرت دو مسئله متفاوتاند.
صلح،
همزیستی و حق گشوده ماندن امکانها
بااینهمه،
نقد فلسفی نیرومند نباید این واقعیت را
نادیده بگیرد که ادغام دموکراتیک، اگر واقعا بر دگرگونی ساختار دولت و تضمینهای
حقوقی استوار شود، میتواند قلمرو کنش و آزادی سوژه را گسترش دهد. پایان دادن به خشونت،
استقرار حقوق اساسی و مشارکت مؤثر در تصمیمگیری، بهخودیخود، به معنای انکار
سوژهبودن نیستند.همچنین
خودتعیینگری را نمیتوان صرفابا تأسیس دولتی مستقل تعریف کرد. سوژهبودن کورد نه ضرورتا
باید به شکل یک دولت معین ختم شود
و نه باید به الگویی سیاسی که پیشاپیش تعیین شده است، مقید بماند. بنابراین، مسئله بنیادی در
خود همزیستی نیست؛
بلکه در این است که آیا همزیستی همچون انتخابی آزادانه در میان امکانهای
سوژه باقی میماند، یا بهعنوان یگانه افق مشروع هستی بر او تحمیل میشود. اگر ادغام به معنای
انتخابی آزاد، تغییرپذیر و دوجانبه باشد، نمیتوان بهآسانی آن را خودکشی سوژه
نامید. اما اگر همه امکانهای
دیگر هستی از پیش کنار گذاشته شوند و سوژه تنها حق انتخاب شیوەزیستن در ساختاری
تغییرناپذیر را داشته باشد، این همپیوندی حامل بحرانی هستیشناختی خواهد بود.
کلام
پایانی
کوردبودن و حق صورتبندی افقخویش در نهایت، در پارادوکس
هستیشناختی ادغام دموکراتیک بەصورت
تناقضی بنیادین آشکار میشود: درست در همان حال که مدعی رهایی سوژه از انکار و
همانندسازی است، ممکن است قلمرو خودتعیینگری او را به چارچوبی سیاسی و ازپیشتعیینشده
مقید سازد. از منظر این نوشتار، آزادی
کوردبودننه صرفا در به رسمیت شناخته شدن هویت تحقق مییابد و نه با دستیابی به
مجموعهای مشخص از حقوق
قانونی پایان میپذیرد. آزادی در سطح هستیشناختی عبارت است از حفظ توانایی سوژه
برای بازصورتبندی، دگرگون ساختن و گشودن امکانهای هستی خویش. بدین معنا، پرسش بنیادین
این نیست که کورد باید در
درون کدام دولت زندگی کند؛ بلکه این است که آیا کورد میتواند خود را سوژه
تعیین همین پرسش بداند و همه امکانهای تاریخی خود
را گشوده نگه دارد؟ آنچه در اینجا "خودکشی سوژه" نامیده میشود، نه
انتخاب صلح است، نه توافق سیاسی و نه همزیستی؛ بلکه لحظهای است که سوژه بهاراده
خویش، حق گشودن امکانهای خود را به اراده دیگری واگذار میکند.زیرا سوژهای که تنها بتواند از
میان امکانهایی
انتخاب کند که دیگری برای او باقی گذاشته است، هنوز از تمامی قلمرو خودتعیینگری
خویش برخوردار نیست.آزادی راستین
سوژه کورد در این نیست که دیگری به
او اجازه دهد کورد باقی بماند؛ بلکه در این است که خود کورد بتواند تعیین کند
کوردبودن چه امکانهای تاریخی، سیاسی و انسانیای را در برابر او میگشاید. ازاینرو، هر پروژه سیاسی
که مدعی رهایی کورد
است، باید در برابر این پرسش بنیادین سنجیده شود: آیا امکانهای هستی کورد را میگشاید،
یا به نام آزادی مرزهای آن امکانها را تعیین میکند؟ این است جوهر پارادوکس: اگر
رهایی به بهایی به دست آید که سوژه حق صورتبندی افق
خویش را از دست بدهد، آنگاه آنچه حاصل شده است شاید صلح باشد، اما هنوز نمیتوان
آن را به معنای کامل کلمه رهایی سوژه دانست.

