(چرا نارضایتیها در ایران الزاما به انقلاب منجر نمیشود؟)
شاهو
حسینی
در
یک دهە اخیر، جامعهی ایران یکی از متراکمترین وضعیتهای نارضایتی سیاسی، اقتصادی
و اجتماعی در تاریخ معاصر خود را تجربه کرده است. کاهش مشروعیت سیاسی، بحرانهای
اقتصادی مزمن، فرسایش سرمایهی اجتماعی، شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیت، و گسترش
بیاعتمادی عمومی، بسیاری را به این تصور رسانده که ایران در آستانهی یک گسست
انقلابی قرار دارد. با این حال، علیرغم شدت بحرانها و ظهور دورهای اعتراضات
گسترده، جامعه همچنان وارد وضعیت انقلاب پایدار نشده است. پرسش اصلی اینجاست: چرا؟
پاسخهای
رایج بە این پرسش معمولا بر عواملی چون سرکوب امنیتی، نبود رهبری، فقدان سازماندهی
سیاسی یا ترس عمومی تمرکز میکنند. این عوامل بیتردید واقعیاند، اما برای توضیح
تمام مسئله کافی نیستند. زیرا اگر صرف فشار اقتصادی یا بحران مشروعیت برای وقوع
انقلاب کافی بود، ایران باید سالها پیش وارد وضعیت فروپاشی سیاسی میشد. مسئلهی
ایران، بیش از آنکه صرفا بحران حکومت باشد، بحران در سطح امکان تصور بدیل است. در
ایران، بخش بزرگی از جامعه از حکومت عبور کرده، اما هنوز از منطق حاکمیت عبور
نکرده است.
این
تمایز، کلید فهم سکون قشر خاکستری است. قشر خاکستری در ایران نه لزوما حامی حکومت
است و نه الزاما بیتفاوت. او ممکن است در انتخابات شرکت نکند، رسانههای رسمی را
فاقد اعتبار بداند، از وضعیت موجود ناراضی باشد و حتی در سطح گفتار روزمره، نظام
سیاسی را نقد کند. اما همین فرد، در لحظهی کنش رادیکال، متوقف میشود. این توقف
را معمولا با واژههایی چون "ترس" توضیح میدهند، اما ترس، خود محصول
نوعی نظم فکری است.
جامعهی
ایران طی دههها درون نوعی اپیستمهی سیاسی شکل گرفته که در آن، مفاهیمی چون
اقتدار، ثبات، امنیت، هویت ملی، دین، نظم و بقا بهصورت درهمتنیده عمل میکنند.
در چنین بستری، دولت فقط یک نهاد اجرایی نیست؛ بلکه بخشی از ساختار نمادین جامعه
است. قدرت سیاسی در ایران صرفا با زور بازتولید نمیشود، بلکه از طریق تولید نوعی
جهانبینی بەمثابە فرهنگ ذهنی عمل میکند که حتی مخالفان نیز تا حد زیادی درون آن
میاندیشند.
اینجاست
که مفهوم "همسانی اپیستیمیک" اهمیت پیدا میکند. منظور از همسانی
اپیستیمیک، یکسان بودن مواضع سیاسی نیست، بلکه اشتراک در بنیانهای معرفتی است؛
اشتراک در فهم قدرت، نظم، تغییر و حتی آشوب. بخش بزرگی از جامعهی ناراضی ایران،
علیرغم مخالفت با حکومت، همچنان جهان را از خلال همان دوگانههایی میفهمد که
ایدئولوژی رسمی بازتولید میکند: نظم یا فروپاشی، امنیت یا جنگ داخلی، اقتدار یا
هرجومرج.
در
چنین شرایطی، انقلاب نهتنها بهعنوان یک امکان سیاسی، بلکه بهعنوان نوعی تهدید
وجودی بازنمایی میشود. جامعه ممکن است از وضع موجود متنفر باشد، اما در سطحی عمیقتر،
از فروپاشی نظم موجود نیز هراس داشته باشد؛ نه صرفا به دلیل تبلیغات حکومتی، بلکه
چون افق تخیل سیاسی او همچنان درون همان اپیستمه شکل گرفته است.
این
مسئله را میتوان در تجربهی تاریخی ایران نیز مشاهده کرد. حافظهی جمعی ایرانیان
سرشار از تجربههای بیثباتی، فروپاشی، انقلاب، جنگ و بحران است. از فروپاشی نظم
قاجاری تا کودتای ۲۸
مرداد، از انقلاب ۵۷ تا جنگ ایران و
عراق، همواره نوعی اضطراب تاریخی نسبت به فروپاشی نظم در ناخودآگاه سیاسی جامعه
باقی مانده است. حکومت نیز دقیقا بر همین حافظهی تاریخی سرمایهگذاری میکند. اما
نکتهی مهمتر آن است که این اضطراب فقط محصول پروپاگاندا نیست؛ بلکه بخشی از
ساختار فهم سیاسی جامعه شده است. به همین دلیل، حتی بسیاری از مخالفان حکومت نیز
همچنان در چارچوب همان منطق اقتدار فکر میکنند. آنها ممکن است حاکم موجود را نفی
کنند، اما هنوز درون همان تصور از سیاست بهعنوان امر متمرکز، نجاتبخش و حقیقتمحور
باقی ماندهاند. بخش
مهمی از اپوزیسیون ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نیست. بسیاری از جریانهای
مخالف، علیرغم اختلافات ایدئولوژیک، در سطحی عمیقتر همچنان حامل همان الگوهای
اقتدارگرایانهاند: میل به حقیقت مطلق، حذف دیگری، مرکزگرایی، قهرمانپرستی و فهم
تودهوار از جامعه. در چنین وضعیتی، قشر خاکستری تفاوت میان حکومت و بخشهایی از
اپوزیسیون را نه تفاوتی بنیادین، بلکه جابهجایی نیروها درون یک ساختار مشابه میبیند. به
همین دلیل، سکون سیاسی در ایران را نباید صرفا فقدان شجاعت یا آگاهی دانست. این
سکون، تا حد زیادی، محصول اشباع شدن افق تخیل سیاسی است. جامعهای که نتواند بدیلی
واقعی را تصور کند، حتی در وضعیت نارضایتی گسترده نیز وارد کنش انقلابی پایدار نمیشود.
اینجاست
که خیابان در ایران معنایی فراتر از اعتراض پیدا میکند. خیابان فقط محل حضور
فیزیکی نیست؛ خیابان، لحظهی گسست از نظم معرفتی مسلط است. اما این گسست زمانی
ممکن میشود که جامعه بتواند جهانی متفاوت را نه فقط در سطح شعار، بلکه در سطح فهم
و ادراک تصور کند. مشکل
اصلی در ایران آن است که بسیاری از اشکال اعتراض، هنوز درون زبان و منطق همان نظمی
صورت میگیرند که علیه آن شکل گرفتهاند. به همین دلیل، حتی رادیکالترین خشمها
نیز اغلب به بازتولید همان ساختارهای ذهنی منجر میشوند که امکان تغییر بنیادین را
محدود میکنند. قدرت
در ایران فقط در نهادهای امنیتی یا سیاسی مستقر نیست؛ بلکه در سطحی عمیقتر، در
شیوهی فهم جامعه از سیاست رسوب کرده است. این همان نقطهای است که تحلیلهای صرفا
اقتصادی یا امنیتی قادر به توضیح آن نیستند. مسئلهی ایران فقط بحران حکومت نیست؛
مسئله، هژمونی نوعی اپیستمهی سیاسی است که حتی نارضایتی را نیز درون خود بازتولید
میکند. از
این منظر، قشر خاکستری را نمیتوان صرفا نیرویی منفعل دانست. او حامل نوعی تناقض
تاریخی است: عبور عاطفی از حکومت، بدون عبور معرفتی از منطق حکومت. این تناقض،
همان چیزی است که سکون را تولید میکند.
در
نتیجه، مسئلهی اصلی در ایران صرفا سرنگونی یک نظام سیاسی نیست. حتی اگر قدرت
سیاسی تغییر کند، بدون گسست در سطح اپیستمه، امکان بازتولید اشکال جدید اقتدار
همچنان باقی خواهد ماند. تاریخ معاصر ایران نیز تا حد زیادی روایت همین بازتولید
است؛ تغییر چهرهها، بدون تغییر بنیادین در منطق فهم قدرت. شاید به همین
دلیل باشد که جامعهی ایران بارها میان خشم و سکون، اعتراض و انفعال، امید و
سرخوردگی در نوسان مانده است. زیرا بحران اصلی فقط بحران نهاد سیاسی نیست؛ بحران،
در سطح تخیل سیاسی قرار دارد. تا
زمانی که جامعه همچنان جهان را با همان مفاهیم، ترسها و دوگانههایی بفهمد که نظم
حاکم تولید میکند، نارضایتی الزاما به انقلاب منجر نخواهد شد. چرا که انقلاب، پیش
از آنکه در خیابان رخ دهد، باید در سطح ادراک و فهم ممکن شود. و شاید تراژدی
معاصر ایران دقیقا همین باشد: جامعهای که از حکومت عبور کرده، اما هنوز از جهان
ذهنی حکومت خارج نشده است.

