۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

تبارشناسی استعمار آگاهی: تأملی در وابستگی اپیستمیک روشنفکر کورد


 







شاهو حسینی

مقدمه

پرسش از مسئله‌ی کورد در ایران، باید همواره در سطحی فراتر از منازعات سیاسی روزمره قرار داشته باشد؛ زیرا این پرسش، پیش از آنکه مسئله‌ای صرفا سیاسی یا حقوقی باشد، مسئله‌ای معرفتی است. چونکە هر صورت‌بندی از مسئله‌ی کورد، ناگزیر بر بستری از مفاهیم، پیش‌فرض‌ها و افق‌های ادراکی استوار است، که خود، محصول تاریخ معینی از تولید دانش، آگاهی،فهم و مناسبات قدرت‌اند. از این‌رو، پرسش بنیادی و رادیکال این است که مسئله‌ی کورد در ایران، از درون کدام دستگاه مفهومی، عقل و منتالیتەای فهم و بازنمایی می‌شود؟

بدون تردید بخش قابل توجهی از جامعەروشنفکری کوردستان، به‌رغم تلاش برای اندیشیدن به وضعیت تاریخی و سیاسی کوردستان‌و تحلیل وضعیت و خواستەهای کورد، همچنان در افق مفهومی‌، جهان ذهنی و چارچوب عقلیی می‌اندیشد که در بستر گفتمان مسلط مرکز شکل گرفته است(کوردها بە مثابە بخشی از ملت ایرانی برساختە و برآمدە از اپیستمەفارسی). در چنین وضعیتی، مسئله‌ی کورد نه از خلال تجربه‌ی زیسته و حافظه‌ی تاریخی خود کوردستان(یعنی از خلال ذهن و عقل کوردی)، بلکه از رهگذر مقولات برساخته‌شده در دستگاه معرفتی مسلط ایرانی صورت‌بندی می‌شود. پیامد این امر آن است که سوژه‌ی کورد، به‌جای آنکه خود خاستگاه تعریف مسئله باشد، در مقام ابژه‌ای قرار می‌گیرد که باید در زبان و منطق دیگری بە فهم، تفسیر و تبیین خود و پروبمل خود بپراداز، یعنی کورد در چارچوب دستگاه مفهومی، ذهنی و عقلی ایرانی پربلماتیزە می‌شود.

این نوشته می‌کوشد این وضعیت را ذیل مفهوم "استعمار اگاهی" صورت‌بندی کند؛ مفهومی که به فرایند درونی‌شدن معیارها، مفاهیم و افق‌های شناختی مسلط در آگاهی روشنفکرانه اشاره دارد، به‌نحوی که سوژه، حتی در مقام نقد، همچنان در چارچوب مفهومی همان نظمی می‌اندیشد که در پی به چالش کشیدن آن است. مراد از این نقد در واقع، نفی امکان گفت‌وگو با سنت‌های فکری بیرون از تجربه‌ی کوردی یا دفاع از نوعی انزوای معرفتی نیست. بلکه نقد نسبت نابرابر میان محل تولید دانش و مصرف‌کننده‌ی آن است؛ نسبتی که در آن، تجربه‌ی تاریخی کوردستان اغلب از امکان مفهوم‌پردازی مستقل محروم می‌شود.

بر این اساس، نوشتار حاضر در پی آن است که با رویکردی تبارشناختی، سازوکارهای تاریخی و معرفتی شکل‌گیری این وابستگی اپیستمیک را واکاوی کرده و نشان دهد چگونه بخشی از جامعەروشنفکری کورد، ناخواسته به بازتولید دستگاه مفهومی مسلط یاری رسانده است. در نهایت، این مقاله امکان رهایی از این انقیاد را در گرو بازیابی استقلال اپیستمیک و تولید مفاهیمی می‌داند که از دل تجربه‌ی تاریخی و زیسته‌ی کوردستان سر برآورند

-         استعمار اگاهی؛ صورت‌بندی یک مفهوم

استعمار آگاهی را نمی‌توان صرفا به‌عنوان نوعی "وابستگی نظری" یا استفاده‌ی غیرانتقادی از مفاهیم بیرونی فهم کرد. مسئله بنیادی‌تر است: در این وضعیت، فرصت و امکان اندیشیدن پیشاپیش درون نظمی از مفاهیم شکل می‌گیرد که خاستگاه آن بیرون از تجربه‌ی تاریخی سوژەای است، کە قرار است، موخوح بحث و گفتگو باشد. به بیان دیگر، سوژه نه صرفا از ابزارهای مفهومی آماده دیگری استفاده می‌کند، بلکه خود سوژە درون همان ابزارها به‌مثابه شرط امکان اندیشیدن نیز ساخته می‌شود.

در این سطح، مفاهیم دیگر صرفا وسایل بازنمایی واقعیت نیستند، بلکه به سازوکارهای تولید واقعیت تبدیل می‌شوند؛ سازوکارهایی که تعیین می‌کنند چه چیزی مسالە و پروبلم محسوب شود، چه چیزی قابل گفتن باشد، و چه چیزی اساسا در افق اندیشه ظهور کند و در چە افقی از اندیشە و در چەچارچوبی طرح گردد. بنابراین، استعمار اگاهی پیش از آنکه خطای معرفتی باشد، یک سازمان‌دهی پیشینی از امکان تجربه است.

از این منظر، سوژه‌ای که درون چنین نظمی می‌اندیشد، حتی در لحظه‌ی نقد نیز از آن خارج نمی‌شود؛ زیرا نقد او بر بستری از همان مفاهیمی شکل می‌گیرد که موضوع نقد هستند. اینجا با نوعی پارادوکس مواجهیم: سوژه می‌کوشد از طریق زبان مسلط، همان زبان را به چالش بکشد، بی‌آنکه بتواند بیرون از آن قرار گیرد.

در نسبت با جامعەروشنفکری کورد، این وضعیت خود را در شکل خاصی از جابه‌جایی نشان می‌دهد: تجربه‌ی تاریخی کوردستان، به‌جای آنکه منبع تولید مفهوم باشد، در قالب دستگاه‌های مفهومی‌ای ترجمه می‌شود که درون منطق دولت‌محور و مرکزگرای فارسی شکل گرفته‌اند. در نتیجه، مسئله‌ی کورد نه از دل شکاف‌های درونی این تجربه، بلکه از طریق مقولاتی فهم می‌شود که پیشاپیش هم خود مولد مسالە بودەاند و هم حدود مسئله را تعیین کرده‌اند[1].

-        تبار تاریخی وابستگی اپیستمیک

وابستگی اپیستمیک روشنفکری کورد را نمی‌توان به سطح انتخاب‌های فردی، ضعف نظری، یا کاستی‌های روشنفکران منفرد فروکاست. چنین رویکردی، مسئله‌ای ساختاری و تاریخی را به امر روان‌شناختی یا اخلاقی تقلیل می‌دهد. آنچه در اینجا از آن سخن می‌رود، محصول شبکه‌ای از مناسبات نهادی، زبانی و معرفتی است که طی دهه‌ها، نه فقط شیوه‌ی تولید دانش، بلکه خود امکان اندیشیدن را در افق معینی سازمان داده‌اند. از این منظر، وابستگی معرفتی نه یک انحراف اتفاقی، بلکه پیامد منطقی تاریخی است که در آن، مرکزیت سیاسی به‌تدریج به مرکزیت معرفتی تبدیل شده و از خلال این دگردیسی، حق صورت‌بندی واقعیت را به انحصار خویش درآورده است. به بیان دیگر، تمرکز سیاسی تنها در سطح مدیریت سرزمینی باقی نمانده، بلکه در سطح تولید معنا نیز بازتولید شده است؛ آنجا که مرکز، خود را نه فقط مرجع قدرت، بلکه مرجع حقیقت نیز تثبیت کرده است.

نخستین سازوکار این فرایند را باید در تمرکز ساختاری نهادهای تولید دانش جست‌وجو کرد. نهاد دانشگاه، به‌مثابه مهم‌ترین سازوکار مدرن مشروعیت‌بخشی معرفتی، در بستر تاریخی ایران عمدتا در نسبت با افق فکری مرکز شکل گرفته است. این بدان معنا نیست که دانشگاه صرفا ابزار ایدئولوژیک دولت بوده، بلکه مسئله در سطحی عمیق‌تر قرار دارد: دانشگاه، به‌واسطه‌ی سازوکارهای درونی خود، نوع خاصی از عقلانیت را به‌عنوان عقلانیت معیار تثبیت کرده است. در چنین بستری، تجربه‌های تاریخی پیرامونی تنها زمانی قابلیت ظهور در ساحت دانش را می‌یابند که بتوانند خود را به زبان مفهومی این عقلانیت ترجمه کنند. بدین‌ترتیب، تجربه‌ی تاریخی کوردستان پیش از آنکه شنیده شود، ناگزیر از بازآرایی خویش در قالب مقولاتی می‌شود که بیرون از آن شکل گرفته‌اند. اینجاست که نخستین لحظه‌ی انقیاد رخ می‌دهد: لحظه‌ای که تجربه، برای آنکه قابل شناسایی شود، باید از خود فاصله بگیرد.

 

دومین سازوکار، هژمونی زبانی است. اگر زبان را صرفا ابزاری برای انتقال معنا بدانیم، سلطه‌ی زبانی مسئله‌ای ثانویه خواهد بود؛ اما زبان چیزی فراتر از واسطه‌ی بیان است. زبان، افق ظهور جهان است؛ شبکه‌ای از تمایزات، مفصل‌بندی‌ها و امکان‌های ادراک که تعیین می‌کند چه چیز قابل تصور، قابل نام‌گذاری و قابل اندیشیدن باشد. از این منظر، غلبه‌ی فارسی در مقام زبان مسلط دانش، صرفا به معنای حاشیه‌رانی دیگر زبان‌ها نیست، بلکه به معنای تثبیت نوع خاصی از سازمان‌دهی جهان است. هنگامی که روشنفکر کورد ناگزیر می‌شود تجربه‌ی خویش را منحصرا در این افق زبانی صورت‌بندی کند، تنها ترجمه‌ای زبانی انجام نمی‌دهد؛ بلکه وارد نظمی مفهومی می‌شود که پیشاپیش حدود معنا را تعیین کرده است. در این وضعیت، مسئله فقط آن نیست که برخی واژگان کوردی حذف می‌شوند، بلکه مسئله در سطحی بنیادی‌تر رخ می‌دهد: حذف امکان‌های خاصی از اندیشیدن. زیرا هر حذف زبانی، در سطحی عمیق‌تر، حذف نوعی نسبت با جهان است.

سومین سازوکار را باید در نظام اعتباربخشی علمی جست‌وجو کرد. در هر میدان معرفتی، آنچه "دانش معتبر" تلقی می‌شود، نه بر اساس حقیقت ناب، بلکه در نسبت با قواعد مشروعیت شکل می‌گیرد. این قواعد تعیین می‌کنند کدام مسئله‌ها قابل طرح‌اند، کدام روش‌ها علمی‌اند، و کدام افق‌های مفهومی شایسته‌ی به‌رسمیت‌شناسی‌اند. روشنفکر کورد، برای ورود به این میدان و کسب مشروعیت، ناگزیر است خود را با این قواعد منطبق سازد. این انطباق، اگرچه در ظاهر ضرورتی حرفه‌ای و آکادمیک به نظر می‌رسد، اما در سطحی ژرف‌تر به درونی‌شدن معیارهای مسلط می‌انجامد. در نتیجه، روشنفکر نه از سر اجبار بیرونی، بلکه از خلال نوعی خودتنظیمی معرفتی، حدود اندیشیدن خویش را با افق مشروع هماهنگ می‌کند. این همان نقطه‌ای است که سلطه، از صورت بیرونی و آشکار خود فاصله می‌گیرد و به بخشی از سازوکار درونی سوژه بدل می‌شود. سوژه دیگر نیازمند سانسورشدن نیست؛ او پیشاپیش، در درون خویش، امکان‌های نامشروع اندیشیدن را حذف کرده است.

اما تبار وابستگی اپیستمیک را تنها در نهاد و زبان نمی‌توان جست‌وجو کرد. این وابستگی در حافظه‌ی تاریخی نیز رسوب کرده است. دهه‌ها مواجهه با نظم معرفتی مرکز، به‌تدریج نوعی تصور از "اندیشیدن معتبر" را در ناخودآگاه روشنفکری تثبیت کرده است؛ تصوری که در آن، فاصله‌گرفتن از افق مسلط، مترادف با فاصله‌گرفتن از عقلانیت، علم و مشروعیت تلقی می‌شود.

 بدین‌سان، وابستگی اپیستمیک نه حادثه‌ای مقطعی، بلکه رسوب تاریخی نظمی است که طی آن، مرکز نه فقط قدرت تعریف امر سیاسی، بلکه قدرت تعیین امر معقول، ملی و ذهنی را نیز در اختیار گرفته است[2].

 فرجام سخن

مسئله‌ی اصلی نه صرفا سوءفهم، بلکه محدودیت در خود افق فهم است. سوژه درون زبانی می‌اندیشد که پیشاپیش جایگاه او را تعریف کرده است. بنابراین، مسئله در سطح بازنمایی نیست، بلکه در سطح تولید سوژه قرار دارد. گسست اپیستمیک به معنای نفی کامل سنت‌های نظری نیست، بلکه به معنای تاریخی‌کردن آن‌هاست. زمانی گسست رخ می‌دهد که مفاهیم از بدیهیات به ابژه‌های نقد تبدیل شوند. بنابراین استقلال معرفتی به معنای انزوای فکری نیست، بلکه تغییر نسبت قدرت در تولید دانش است. یعنی تجربه‌ی کوردی نه ماده خام نظریه، بلکه منبع تولید مفهوم شود.

استثمار اگاهی یک وضعیت تاریخی است، نه یک نقص فردی. این وضعیت در بستر نهادهای آموزشی، زبان و ساختار تولید دانش شکل گرفته است. فهم این وضعیت، نخستین گام برای عبور از آن است. مسئله نه نفی روشنفکری موجود، بلکه رادیکال‌کردن امکان اندیشیدن است. روشنفکری کورد تنها زمانی از این وضعیت فاصله می‌گیرد که هم‌زمان بتواند مفاهیم مسلط را نقد کند و افق مفهومی خود را تولید نماید. در غیر این صورت، خطر آن باقی می‌ماند که اندیشیدن درباره‌ی رهایی، خود درون همان زبان نابرابری بازتولید شود.

 



[1] - فوکو، میشل. نظم گفتار. ترجمه‌ی باقر پرهام. تهران: نشر آگه. ١٣٧٩

[2] - آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب. ترجمەی احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی. تهران: نشر نی، ۱۳٨۷.


تبارشناسی استعمار آگاهی: تأملی در وابستگی اپیستمیک روشنفکر کورد

  شاهو حسینی مقدمه پرسش از مسئله‌ی کورد در ایران، باید همواره در سطحی فراتر از منازعات سیاسی روزمره قرار داشته باشد؛ زیرا این پرسش، پیش ...